چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها
داستانهای ما
ما از مردم خواستهایم داستانهای خود را به شیوهای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند
محمد فرضی
محمد فرضی
مرد ۳۱ ساله. یه رزمی کار، رقصنده، هنرمند خیابانی، بازیگر، مدیر استودیوی موسیقی… خلاصه یه هنرمند تمام عیار. محمد دوست داشت همیشه سرش شلوغ باشه
صبح ساعت ۶ از خونه میزدم بیرون و شاید نیمه شب برمیگشتم
دلش نمیخواست یه جا بند بشه، کلی استعداد داشت که میخواست با دنیا به اشتراک بذاره
محمد توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود، اما وقتی توی جنوب تهران بزرگ میشد، میدید که چطور مردم رو استثمار میکنن، چقدر آسیبپذیرن، و چقدر درد و رنج میکشن. این باعث شد ایمانشو از دست بده، مثل خیلی از کسایی که توی ایران بزرگ میشن
محمد کلی زندگی مختلف رو تجربه کرده بود، از این شغل به اون شغل میپرید و دنبال علاقههاش میرفت، هنرهای رزمی رو ول کرد چون حس میکرد از مهارتهاش برای چیزایی که نمیخواست توش دخیل باشه سوءاستفاده میشه، از اونجا رفت سراغ دنیای هنر. محمد تو رقص استعداد داشت و رقصهای سنتی، فولکلور، هیپ هاپ و break dance کار کرده بود. یه اجراکننده حرفهای و کامل. کم کم رفت سمت موسیقی و بازیگری. تو نمایشهای تئاتر بازی میکرد و چند تا استودیو هم راه انداخته بود
من آزادی رو تو هنر پیدا کردم
محمد کاراکترسازی و تئاتر خیابانی هم انجام میداد. بیشتر با اسم “جوکر تهران”، که اسم کاربری اینستاگرامش بود، شناخته میشد. جوکر تهران یه ساخته دوران کرونا بود
دیدم مردم تو خیابون دیگه لبخند نمیزنن، خوشحال نیستن. انگار هوا دور و برشون عوض شده بود. برای همین جوکر رو خلق کردم تا دوباره لبخند رو برگردونم به چهرههاشون
محمد و یه سری از دوستاش که کاراکترسازی میکردن، نمایشهای خیابانی رایگان اجرا میکردن فقط برای اینکه دوباره لبخند رو ببینن تو خیابونای تهران. شخصیت جوکر رو انتخاب کرده بود، چون از دید اون، جوکر داشت سعی میکرد برای شرایط بهتر مردم بجنگه، و بتمن داشت از خشونت پلیس حمایت میکرد و فقیرها رو سرکوب. این دیدگاهی بود که محمد بر اساس دنیایی که توش بزرگ شده بود و میشناخت، ساخته بود
اما واقعاً همون نبود. حتی اگه برای یه لحظه لبخند میزدن، لبخند عمیقی نبود
محمد یه درد عمیقتری رو حس میکرد که مردم هر روز با خودشون حمل میکردن
محمد شاهد بود که این درد توی چند سال منتهی به قتل مهسا “ژینا” امینی، عمیقتر و عمیقتر میشه. میدید که نارضایتی مردم بیشتر میشه چون تحت فشار اقتصادی بودن، قیمت ماشین و خونه اونقدر بالا بود که جوونایی مثل محمد به ازدواج فکر نمیکردن چون نمیتونستن از یه خانواده حمایت کنن، تحت فشار زیست محیطی بودن، با سوء مدیریت و آلودگی مداوم، همچنین خطر انقراض حیوونای بومی، کمبود دارو و درمان مناسب، سوء مدیریت منابع که باعث قطعی آب و برق میشد … فهرست دلایل میتونه همینطور ادامه پیدا کنه که چرا مردم دیگه به نقطه جوش رسیده بودن. و بعد قتل مهسا “ژینا” امینی اتفاق افتاد و همه چیز منفجر شد
چرا باید منتظر بمونیم تا یه اتفاقی برای کسی که دوستش داریم بیفته
محمد به ما میگه که چند شب قبلش رفته بود بیرون، اما هیچ جایی رو پیدا نکرده بود که مردم جمع شده باشن، و بعد تو شب ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، اون و چند تا از دوستاش رفتن و چند تا ماسک خریدن و رفتن جلوتر، نزدیکتر به خط مقدم. این بار جمعیت رو پیدا کردن که داشتن مسالمت آمیز اعتراض میکردن
وقتی پلیس اومد، سریع شروع کردن به شلیک گاز اشک آور به سمت جمعیت. مردم ترسیدن و شروع کردن به فرار
برگشتم و دیدم که دوستام دیگه باهام نیستن
محمد نگران اینکه دوستاش به دردسر افتاده باشن، برمیگرده و میره به جایی که جمعیت بوده. اونجا، با یه پلیس مواجه میشه که داره یه دختر رو با موهاش روی زمین میکشه
نمیتونستم بایستم و هیچ کاری نکنم. حتی اگه جای دیگهای هم همچین صحنهای رو میدیدم، که یه نفر رو اینطوری میکشن، مهم نبود دختره یا پسر، حتماً دخالت میکردم
محمد موفق میشه به دختره کمک کنه فرار کنه، اما این وسط، خودش تنها میمونه. تو همین موقعه که محمد، گیج از گاز اشکآور، سرشو بالا میاره، نور یه لیزر سبز رو میبینه، و بعد بهش شلیک میشه
انگار یه حشره رفته بود تو چشمم. باورم نمیشد که بهم شلیک کردن، باورم نمیشد که واقعاً ماشه رو بکشه
شیش تا ساچمه به محمد خورده بود، یکی بالای سرش، یکی تو پیشونیش، یکی تو گردنش که رگای حیاتیشو به زور رد کرده بود، یکی تو بازوش و یکی دیگه تو سینش. شیشمین ساچمه همون “حشرهای” بود که رفته بود تو چشم راستش
من اونجا نبودم که فقط برای حق خودم بجنگم، برای حق کسی که بهم شلیک کرد هم میجنگیدم. من برای یه زندگی بهتر برای همهمون میجنگیدم. نمیدونم اون مرد چطور اینو نفهمید
محمد که فهمید به خاطر خونی که داره میریزه شناسایی شده، دوید سمت جایی که جمعیت بیشتری جمع شده بود. مردم وقتی دیدن که زخمی شده، سریع اومدن کمکش
همش چشم چپمو نگه داشته بودم ببینم چی میتونم ببینم، یه چیزایی رو از گوشه چشمم میدیدم، اما یه جای کار خیلی میلنگید
معترضای دور و بر محمد با دادن یه ماسک، یه سویشرت و یه کلاه بهش کمک کردن که زیاد تو چشم نباشه چون غرق خون بود. تو اون اوضاع آشفته، محمد از همه میپرسید که چه بلایی سر چشمش اومده
هیچکس بهم نمیگفت چشمم چی شده، همش میگفتن چیزی نیست
بالاخره یکی به محمد میگه که به نظر میرسه چشمش سوراخ شده
محمد به یاد میآورد که در آن لحظه، بیش از ترس، احساس امنیت در میان مردم میکرد، او میدید که چگونه همه سعی در کمک داشتند
در میان آن مردم، شخصی به کمک محمد آمد و به او گفت که به چشمانش نگاه کند. محمد به یاد میآورد که این شخص با گفتن اینکه در اعتراضات آبان ۱۳۹۸ به هر دو چشمش شلیک شده و اکنون کاملاً خوب است، او را آرام کرد
محمد بعداً متوجه میشود که آن مرد، محمدحسین عرفان نام داشت. او در اینستاگرام با محمد تماس گرفته بود تا ویدئویی را که آن شب از محمد گرفته بود برایش بفرستد. محمدحسین عرفان یک چشمش را از دست داده بود و تنها ۳۰ درصد بینایی در چشم دیگرش باقی مانده بود.او در زمان آسیب دیدگی ۲۴ ساله بود
محمدحسین عرفان در بهمن ۱۴۰۲در سن ۲۸ سالگی پس از یک بیماری کوتاه درگذشت
محمد با ماشین دوستش که با آن آمده بودند، از صحنه فرار کرد. دوستش نیز مجروح شده بود، از پشت با تفنگ ساچمهای به او شلیک شده بود
محمد به یاد میآورد که دوستش در حال از دست دادن هوشیاری پشت فرمان بود
وقتی که آنها از محل اعتراضات دور شدند، محمد با اسنپ به بیمارستان فارابی رفت. محمدحسین عرفان به او گفته بود که در آنجا کمک گرفته و حالش خوب خواهد شد
محمد در آنجا با برادرش ملاقات میکند، اما برادرش میگوید که نمیتوانند وارد شوند زیرا یک نگهبان در درب بیمارستان نام هر کسی را که وارد میشود، میگیرد
محمد و برادرش به دلیل ناامنی به خانه میروند
هر بار که محمد داستان خود را بازگو میکند، بخشی که او را بیشترین ناراحتی میکند، واکنش خانوادهاش هنگام رسیدن او به خانه در آن وضعیت است
مادرم دوید بیرون و غش کرد
محمد و خواهر کوچکش به حمام رفتند و خواهرش به او کمک کرد تا تمیز شود. خواهرش لباسهایش را شست تا خون را از آنها پاک کند تا مادرشان مجبور به دیدن آن نباشد
خواهرش در آن زمان تنها ۱۷ سال داشت
او سعی میکرد شجاع باشد اما میدیدم که میلرزد
محمد آن شب توانست مقداری دارو از داروخانه تهیه کند تا به او کمک کند تا صبح دوام بیاورد و صبح دوباره به بیمارستان رفت
“خانوادهام هنوز نگران بودند، اما من گفتم:
یا چشمم را پس میگیرم یا زندان میافتم. در هر صورت، باید سعی کنم چشمم را نجات دهم
محمد به یاد میآورد که بیمارستان پر از افرادی با جراحات مشابه او بود. او به یاد میآورد که مردی را دید که زنی را با صندلی چرخدار به داخل میبرد که هر دو چشمش خرد شده بود. مرد دیگری با یک نوزاد ۱۷ ماهه در آغوشش وارد شده بود، آنها فریاد کمک میزدند. مادر به داخل میدود و روی زمین خونآلود میلغزد، پریشان
من خودم را فراموش کردم
محمد در نهایت دو بار تحت عمل جراحی قرار گرفت. او نمیتوانست حقیقت را درباره آنچه برایش اتفاق افتاده بود بگوید زیرا در بیمارستان سینا که برای تصویربرداری به آنجا فرستاده شده بود، تهدید شده بود
در مجموع تا به امروز، محمد شش عمل جراحی روی چشمش انجام داده است، عمدتاً برای نجات شبکیه و شکل چشمش مبارزه میکند. در ابتدا یک رزیدنت به محمد گفته بود که چشمش ۲۰ درصد بینایی دارد، اما در واقعیت، او به سختی میتواند شکلها، سایهها و برخی رنگها را ببیند
محمد پس از آسیب دیدگیاش قادر به کار نبود. او اجازه نداشت چیزی را که بیش از پنج کیلو وزن دارد بلند کند و اجازه نداشت فعالیت بدنی زیادی انجام دهد. این باعث شد که یک مرد بسیار فعال، ناگهان مجبور شود زمان بسیار بیشتری را در خانه بگذراند و استراحت کند. این همچنین پرداخت هزینه عملهای جراحی لازم برای نجات چشمش را برای او بسیار سخت کرد
یک نقل قول میدانم که میگوید شجاعترین کاری که تا به حال انجام دادهام، درخواست کمک بوده است
محمد یک شبکه حمایتی برای افرادی که مانند او آسیب دیدهاند، راهاندازی کرده بود. محمد با کسانی که میتوانست در اینستاگرام پیدا کند، تماس گرفته و شروع به اشتراکگذاری عکسهای قبل و بعد آنها در اینترنت کرد. این روش محمد برای ثبت شکایت بود. او میخواست جنایتی را که علیه آنها انجام شده بود به جهان نشان دهد
امیدوارم برای هیچکس اتفاق نیفتد، اما صورتم این شکلی نبود
محمد در اینستاگرامش مینوشت
فعالیتهای او البته او را به یک هدف تبدیل کرد. محمد به هر کسی که میتوانست به هر طریقی که میتوانست کمک میکرد. او به مناطق مختلف ایران میرفت تا در کنار قربانیان بایستد، با خانوادههای معترضانی که کشته شده بودند، سوگواری میکرد و به تهیه دارو و کمکهای مالی به جایی که بیشترین نیاز را داشتند، کمک میکرد
محمد هر کاری که میتوانست انجام داد تا از این اتفاق بسیار وحشتناک که برای آنها رخ داده بود، چیزی زیبا بسازد. او بخشی از اتحادی بود که به بسیاری از مردم امید داد و مقاومت ایرانیان را به جهان نشان داد
وقتی از محمد پرسیدیم که آیا شکایت رسمی کرده است، به ما گفت که با او طوری رفتار شده است که انگار او کسی بوده که مرتکب جرم شده است، نه کسی که به او شلیک کرده است
محمد با آسیب دیدگیاش کنار آمده است زیرا با توجه به همه چیزهایی که دیده است، شکرگزار است که هنوز یک چشم دارد که میتواند ببیند
اگر متین منانی، حسین نادر بیگی یا علی طاحونه میتوانند با وجود اینکه هر دو چشمشان را از دست دادهاند، آرامش پیدا کنند و ادامه دهند، چرا من نباید بتوانم؟
محمد انتظار داشت که مردم واقعاً به خیابانها بیایند و از یکدیگر حمایت کنند تا به فشار ادامه دهند تا رژیم سرنگون شود
او انتظار داشت که آنها شنیده شوند، به همه اهدافشان برسند و بتوانند با آزادیهایی زندگی کنند که حق طبیعی بسیاری از دیگران است، اما با زور از مردم ایران گرفته شده است
با وجود تمام دردهایش، محمد سخت برای خودش و دیگران جنگید تا شنیده شوند. تا صدای آنها به جهان برسد و نشان دهد که آنها، با وجود جراحاتشان، قویتر از همیشه ایستادهاند
وقتی از محمد پرسیدیم که آسیب دیدگیاش چه تأثیری بر زندگیاش داشته است، او به ما گفت که تمام هیجانش را برای کارش از دست داده است. اهدافش کاملاً تغییر کرده بودند. کارش که نیاز به این همه قلب داشت، دیگر درست احساس نمیشد
محمد چند بار پس از آسیب دیدگیاش به عنوان جوکر اجرا کرد، اما جدا از درد شدیدی که ناشی از نفوذ مواد آرایشی به چشمش بود، احساس میکرد که وانمود میکند همه چیز عادی است، که زندگی به حالت عادی بازگشته است. اما واقعیت این است که هیچ چیز عادی نبود.هیچ چیز به حالت عادی بازنمیگشت. بنابراین احساس مشابهی نداشت. بسیاری از مردم زندگی خود را با وانمود کردن اینکه همه چیز خوب است و نادیده گرفتن مشکلات عظیم، میگذرانند. همه چیز خوب نیست. مردم باید مبارزه کنند تا آن را خوب کنند
وقتی از محمد در مورد اهدافش پرسیدیم، گفت
میخواستم سنتهای ایران رو زنده نگه دارم. از طریق موسیقی و رقص، میخواستم مطمئن بشم که اون هنرهای سنتی از بین نمیرن
اون همچنین میخواست به آموزش هنرهای رزمی ادامه بده و تو مسابقات شرکت کنه. محمد دوست داشت همیشه سرش شلوغ باشه، و به نوعی همه کارایی که میکرد، با اینکه متفاوت بودن، به هم ربط داشتن. اون میخواست بتونه بدون محدودیتهای زیادی که سر راهش قرار میگرفتن، مثل سانسور یا قانونایی که جلوی اجرای آزادانهش رو میگرفتن، به کارش ادامه بده
پیام محمد به دنیا
سخته که به دنیایی که جای ما نبوده، پیامی بدی
اون در مورد ظلم هشدار میده
به هر قیمتی که شده جلوی ظلم وایسین. حواستون به کارای خودتون باشه، اگه مبارزه برای حقوقتون باعث بشه حق بقیه رو بگیرین، شما هم میشین بخشی از همون سیستم ظالم. پس باهاش مبارزه کنین. مهم نیست چی بشه
وقتی از محمد پرسیدیم که پیامش به کسایی که مثل اون مجروح شدن چیه، گفت
اونها اونقدر بزرگن که نمیدونم چی بگم. وقتی اونا رو تو سطح روحشون میشناسی، افتخار میکنم که تو همون مسیرشون هستم
از محمد پرسیدیم که آیا پشیمونه
پشیمونی؟ اصلا، من با افتخار اینو حمل میکنم. ما کار درست رو کردیم، اونا هستن که باید پشیمون باشن
عادت نکنین که یکی بیاد و نجاتتون بده، یکی بیاد و دستور بده. به ظلم عادت نکنین. سعی کنین و تو هر لحظه برای حقوقتون مبارزه کنین. به خودتون حق زندگی کردن رو بدین
ما چیزی جز حق زندگی نمیخواستیم، فقط زندگی کردن. چیزی که از ما گرفته شده
محمد فرضی
مقالات بیشتر درباره محمد فرضی
:گزارش ایرانوایر، آیدا قجر








