چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها
داستانهای ما
ما از مردم خواستهایم داستانهای خود را به شیوهای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند
علی دلپسند
علی دلپسند
علی، در زمان جراحت ۴۳ سال داشت، پدر و فروشنده دارو بود. او بیشتر عمر خود را در استان گیلان در شمال ایران گذرانده بود
علی تمام عمرش را کار کرد تا روی پای خود بایستد. وقتی ۱۱ یا ۱۲ سالش بود شروع به کار کرد. او سخت کار کرده بود و به اهدافش رسیده بود: شغل خوب، خانه و خانواده
بالاخره تونسته بودیم به اندازه کافی پول جمع کنیم تا یه خونه بخریم و مستقر بشیم. اما حتی بهمون فرصت زندگی توش رو هم ندادن. یه سال کامل طول کشید تا خونمون رو به خونهی رویاییمون تبدیل کنیم، و مجبور شدیم همهش رو رها کنیم
علی و همسرش از قبل از اعتراضات ۱۴۰۱ فعال سیاسی بودند. آنها عمدتاً در رسانههای اجتماعی، مانند گروههای تلگرامی، فعال بودند، اما در برخی از اعتراضات نیز شرکت کرده بودند
علی معتقد است که مرگ مهسا «ژینا» امینی نقطه عطفی برای مردم ایران بود. این امر الهامبخش مردم شد تا شجاعانه به خیابانها بیایند و اعتراض خود را بیان کنند
تو همه این سالهای حکومت رژیم، هرچی دیدیم ظلم و بیرحمی بوده. مردم فقط برای زنده موندن تلاش میکردن. نه زندگی درست، نه عدالت—هیچی. مردم ما مهربونن، اما خیلی صبورن
علی احساس میکرد که هر چقدر هم که سخت کار میکرد، شرایط زندگیاش فقط سختتر و سختتر میشد. او به خوبی آگاه است که حتی با وجود تمام سختیهایی که تجربه میکرد، در مقایسه با دیگرانی که در شرایط بسیار سختتری بودند، نسبتاً وضع خوبی داشت
رنج و عذاب خیلی زیاد بود، و سالها تحملش کردم. اما به نقطهای رسیده بود که دیگه قابل تحمل نبود
علی معتقد است که این بار اعتراضات تأثیرگذارتر بود زیرا طبقات متوسط و بالا به حد خود رسیده بودند و میدانستند که وقت انجام کاری است. متأسفانه، وحشیگری رژیم، ترس و ظلمی که بر مردم تحمیل میکنند، باعث سرکوب روحیه انقلابی شد
روزی که علی مجروح شد، ۲۴ آبان ۱۴۰۱ ، حدود ساعت ۶ بعد از ظهر کارش تمام شد، کمی دیرتر از آنچه انتظار داشت، زیرا یک جلسه دیرتر تمام شده بود. معمولاً اعتراضات حدود ساعت ۶:۳۰ یا ۷ بعد از ظهر، وقتی هوا تاریک میشد و بیشتر مردم کارشان تمام شده بود، شروع میشد. علی از محل کارش بیرون آمد و رفت تا همسر و دخترش که کلاس نقاشی داشت را بردارد و به خانه برساند
تا زمانی که آنها به سمت خانه میرفتند، اعتراضات از قبل شروع شده بود. علی که نگران امنیت دخترش بود، نمیخواست از ماشین پیاده شود، چون مسیر خانه اش راه موتورسواران بسیجی بسته بودن، به یاد میآورد که وقتی در ترافیک گیر کرده بودند، مانند دیگران اطرافشان بوق میزدند و شعار میدادند
علی که در ترافیک سنگین اعتراضات گیر کرده بود، فکر میکرد که در ماشین، در میان ماشینهای شخصی، در امان خواهند بود
متأسفانه، این امر باعث امنیت علی و خانوادهاش نشد. دو موتور سوار از باند مخالف چندین بار با تفنگ ساچمهای به ماشین او شلیک کرد و باعث جراحت علی و همسرش شد. خوشبختانه، دخترشان آسیبی ندید
علی پس از اصابت گلوله، هوشیاری خود را از دست میدهد. همسرش او نیز از ناحیه سر وصورت خونریزی داشت، در ابتدا شدت وضعیت را متوجه نمیشود، اما وقتی میبیند که شوهرش سر همسرش بر روی فرمان ماشین خم شده است، متوجه میشود که به کمک فوری نیاز دارند
همسر علی شروع به فریاد زدن برای کمک میکند، و خوشبختانه، اطرافیان به آنها کمک میکنند و علی را از محل حادثه دور میکنن
وقتی آنها در برای درمان ابتدایی به چند کلینیک رجوع کردن، همسر علی متوجه یک ماشین سفید شد که آنها را تعقیب میکرد. او کسانی را که در ماشین بودند، نمیشناخت. آنها سعی کردند علی را بگیرند و ادعا کردند که ارتباطاتی دارند که میتوانند به او در درمان کمک کنند، اما همسر علی این حرف را باور نکرد و اصرار داشت که خودش او را ببرد
در نهایت، با جمع شدن جمعیت، ماشین سفید با سرعت دور شد
خوشبختانه، به دلیل اینکه علی فروشنده دارو بود، او در جامعه پزشکی ارتباطاتی داشت، و وقتی چند کلینک و بیمارستانها از پذیرش او امتناع کردند، همسرش توانست برای کمک فوری با آشنایان خود تماس بگیرد
واقعاً افتخاری بود که شاهد حضور سالمندان و جوانان در خیابانها باشیم که فریاد آزادی سر میدادند
علی به مردم و شجاعت بیباکی آنها، که بدون سلاح در برابر نیروهای جمهوری اسلامی ایستاده بودند، متحد و برای حقوق خود میجنگیدند، افتخار میکرد
پزشکان تمام تلاش خود را برای کمک به علی کردند، اما متأسفانه، کاری از دستشان برای چشم او ساخته نبود. آنها آزمایشها و عملهایی را برای تثبیت وضعیت او انجام دادند و سپس او را به بیمارستان چشم فارابی در تهران ارجاع دادند
وقتی به بیمارستان فارابی رسیدم، متوجه وخامت اوضاع شدم
علی با دیدن وضعیت بیمارستان در تهران، شروع به درک وخامت جراحات وارده بر مردم ایران کرد
من معتقدم که شاید بیش از ۱۰۰۰ نفر آنجا با آسیبهای چشمی بودند. من آنها را با چشمان خودم دیدم
پس از چندین عمل، به علی گفته شد که چشمش دیگر هرگز نخواهد دید. علی و همسرش که از این پاسخ راضی نبودند، تصمیم گرفتند که باید برای امنیت و مراقبتهای پزشکی بهتر از ایران خارج شوند
علی تمام داراییهایی را که برایشان خیلی سخت کار کرده بود فروخت و با خانوادهاش به ترکیه رفت
جایی که چند ماه در بلاتکلیفی بودند تا ویزای خود را بگیرند و به آلمان نقل مکان کنند
بدون حمایت خانوادهام و دوستان، هیچکدام از اینها امکانپذیر نبود
تا به امروز، هیچ کس مسئول جراحت و ضربهای که خانواده علی متحمل شدهاند، شناخته نشده است، و علی امید کمی به اثربخشی شکایت قانونی دارد
وقتی موج اعتراضات آغاز شد، علی انتظار داشت که مردم ایران را پس بگیرند
فکر میکردم کشورمان را پس از چهار دهه پس میگیریم، که بالاخره آزاد میشویم
جراحت علی زندگی او را کاملاً تغییر داد—همه برنامههایش برای آینده، همه چیزهایی که ساخته بود. اکنون او در آلمان از نو شروع میکند
«دخترم قبل از رفتن دوباره به مدرسه رفته بود، اما حملات شیمیایی علیه مدارس شروع شد و ما مجبور شدیم او را از مدرسه بیرون بیاوریم. ماندن غیرممکن شده بود. نمیخواستم دخترم در آن محیط بزرگ شود.»
از علی پرسیدیم که آیا اهداف زندگی دارد.
من همیشه میخواستم بخشی از جامعهای باشم که در آن مردم بتوانند آزادانه صحبت کنند، جایی که حق اعتراض محترم باشد، و جایی که خواستههای ما شنیده شود
او عمیقاً سؤال میکند که چرا انقلاب ۱۳۵۷ اصلا اتفاق افتاد، و چرا نسل او و همه کسانی که بعد از او آمدند، مجبور بودند زیر چنین ظلمی زندگی کنند. او بیشتر نگران نسلهای جوان داخل ایران است که باید حتی سختتر بجنگند. با تورم شدید و وضعیت اقتصادی که هر روز بدتر میشود، اهدافشان بیشتر و بیشتر از دسترس خارج میشود.
هر روز تورم بالا میرود، و مردم امید خود را از دست میدهند
اما علی از آنچه برایش اتفاق افتاده پشیمان نیست. او خواستار وحدت و همبستگی هم در داخل ایران و هم از جامعه بینالمللی است
فقط از طریق وحدت و همبستگی میتوانیم به همه مشکلاتمان پایان دهیم
علی به دیگران که مانند او دچار آسیب چشمی شدهاند، میگوید
ما اکنون قویتر از همیشهایم. با امیدی که در دل داریم، ۱۰۰٪ بر ظلم غلبه خواهیم کرد و به هدف خود—ایران آزاد و مرفه—خواهیم رسید
علی دلپسند
















