چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

علی خ

علی خ

علی، دوچرخه‌سوار ۲۲ ساله‌ای از کرمان

کل زندگی ما دوچرخه‌سواری بود

علی در یک تعمیرگاه دوچرخه کار می‌کرد و توی مسابقات شرکت می‌کرد

هر وقت که شهر شلوغ می‌شد و مردم می‌اومدن تو خیابون، علی و دوستاش همون‌جا بودن، کنار مردم

این بار هم فرقی نداشت

۲۱ مهر ۱۴۰۱، دوباره شهر بهم ریخته بود و علی و دوستاش توی صف اول شعار می‌دادن

تو خیابون، به ازای هر نفر ما، شیش تا پلیس بود

پلیس خیابونارو پر کرده بود، هر راه فراری رو بسته بودن. گاز اشک‌آور می‌زدن که جمعیتو متفرق کنن و هر کیو تنها گیر بیارن

علی و دوستاش از هم جدا شدن. همون‌طور که تو خیابون می‌چرخید و دنبال بقیه می‌گشت، یه زن رو دید که تنها داشت شعار می‌داد

رفتم کنارش که اگه حمله کردن، تنها نمونه

بالاخره پلیس رسید و شروع کرد به زدن. مردم که این صحنه رو دیدن، خودشونو رسوندن و تونستن زن رو از دست پلیس آزاد کنن. اون فرار کرد، ولی علی موند، بین یه عالمه پلیس و چند نفر دیگه که داشتن کتک می‌خوردن یا بازداشت می‌شدن

علی سعی کرد در بره، اما با تفنگ پینت‌بال به پاهاش شلیک کردن

به پام شلیک می‌کردن. دوبار زدن. حسش کردم. انگار داشتن می‌گفتن “برگرد ببین ما کی هستیم” که بعدش مستقیم به چشمم شلیک کنن

لحظه‌ای که علی برگشت ببینه کی داره شلیک می‌کنه، تفنگو دقیقاً تو سطح سرش دید

اولین تیر از کنار گوشش رد شد، ولی دومی مستقیم به چشم چپش خورد.

انگار توی یه کارتون بودم، از اون صحنه‌ها که شخصیت یه لحظه خشکش می‌زنه. منم برای چند لحظه همون‌جا موندم

از همون لحظه بینایی چشم چپش کامل رفت. چشم راستش هم چیزی جز سفیدی نمی‌دید

فهمید که نمی‌تونه وایسه. با هر زحمتی که بود، شروع کرد به دویدن به سمتی که به نظر باز می‌رسید

همین‌طور که داشت می‌دوید، یه سایه کنار ماشین دید که با دست اشاره می‌کرد سوار شه

امیدوار بود طرف لباس‌شخصی نباشه، پس پرید تو ماشین

همین که راه افتادیم، بهش گفتم: تورو خدا، بگو که لباس‌شخصی نیستی

مرد خندید و آستیناشو زد بالا که خالکوبیاشو نشون بده. علی خیالش راحت شد که طرف پلیس نیست

تو شوک بود. تازه فهمید گوشی‌شو نداره، شماره باباشم یادش نمی‌اومد. مرده علی رو رسوند خونه‌شون

اون شب علی تو خونه موند. خانواده‌ش می‌ترسیدن ببرنش بیمارستان، نکنه که بازداشتش کنن

دردش وحشتناک بود. یه نفر براش قطره آورد که یه کم آروم بشه، ولی گفت که باید حتماً بره بیمارستان و احتمالاً چشمش از دست رفته

چاره‌ای نبود. خانواده‌ش تصمیم گرفتن ببرنش بیمارستان

همین که رسیدن، پرستار پذیرش بهش گفت که داستانشو عوض کنه

گفت اگه بگی چی شده، گزارش می‌کنن و بازداشتت می‌کنن. گفتم باشه، یه چیز دیگه می‌گم

علی گفت که داشته دوچرخه‌سواری می‌کرده که شاخه درخت خورده تو صورتش و چشمش آسیب دیده. همون موقع فهمید که دارن ازش فیلم می‌گیرن، دید که بعضیا خانواده‌شو کشیدن کنار و دارن باهاشون حرف می‌زنن

دکترا گفتن باید فوری عمل بشه، شاید بشه چشمشو نجات داد

هر چند ماه یک‌بار مجبور بود بره عمل. ولی هیچ‌کدوم فایده‌ای نداشت، بیناییش برنگشت

وقتی ازش پرسیدن که تو اون لحظات ترسیده بود یا نه، جوابش واضح بود

اوایل همیشه تو خط مقدم بودم، از هیچی نمی‌ترسیدم

ولی حالا، علی می‌ترسه. نه برای خودش، برای بقیه. برای اینکه می‌دونه دوباره اتفاق می‌افته. می‌دونه که دوباره مردم چشم‌هاشونو از دست می‌دن، مثل خودش

با این حال، هیچ پشیمونی‌ای نداره

اگه برگردم به همون روز، باز هم می‌رم

خانواده‌ش از اول هم خیلی موافق نبودن که بره تو خیابون. می‌گفتن ارزششو داشت؟ این همه درد، این همه زجر؟

بهشون می‌گم، اگه من نرم، کی می‌ره؟ اگه هیچ‌کس نره، هیچی تغییر نمی‌کنه. همیشه همین‌طوری می‌مونه

علی نتونسته شکایتی ثبت کنه

چند نفر شکایت کردن، ولی فقط باعث شد بیشتر تحت نظر بگیرنشون. نمی‌خواستم این فشارو روی خودم بیارم. نمی‌ارزید. آخرشم چیزی ازش درنیومد

از همون لحظه‌ای که تیر خورد، باهاش کنار اومد. خانواده‌ش نگرانش بودن، ولی خودش همیشه یه جمله بهشون می‌گفت

عیب نداره، چشم راستمو که دارم

فکر می‌کردیم مردم اون‌قدر زیاد میان که دیگه پلیس کم میاره

علی و دوستاش توی خیلی از اعتراضا بودن. می‌دونستن چه خبره. ولی بازم می‌رفتن

بعد از این اتفاق، دیگه نتونست مثل قبل دوچرخه‌سواری کنه. فعالیت شدید ممکن بود دوباره شبکیه‌ی چشمش جدا بشه

هدفش این بود که چیزی تغییر کنه. می‌خواست آزاد باشه. می‌خواست تو مسابقات جهانی شرکت کنه. ولی اون تغییری که دنبالش بود، اتفاق نیفتاد

می‌خواست مدال ببره، موفق بشه

ما ورزش می‌کردیم که قوی‌تر بشیم. هر چی بیشتر از حد توانمون رد می‌شدیم، به هدفامون نزدیک‌تر می‌شدیم

علی می‌خواست به دنیا پیامی بده

اسلام دین بردگیه. هر کسی می‌تونه نگاه کنه به مردم ایران، به وضعیتی که داریم، و خودش ببینه. هیچ دینی خوب نیست، ولی مخصوصاً اسلام؟ فقط یه دین بردگیه

علی خ