چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

عرفان موسوی

عرفان موسوی

یه جوون ۱۹ ساله ، یه فروشنده، دوچرخه‌سوار حرفه‌ای 

عرفان سر کار بود که دید شلوغ‌پلوغی شده و اعتراضات شروع شده. از سر کنجکاوی، از مغازه زد بیرون تا ببینه چه خبره

همیشه دلم می‌خواست یه جورایی تو همچین چیزایی شرکت کنم. دیدم ملت ریختن تو خیابون، منم رفتم ببینم چی به چیه

همون روز اولی که عرفان رفت تو دل اعتراضات، فهمید اوضاع خیطه. بهمون گفت که دید اوضاع داره ناجور می‌شه. اما تا فرداش که دوباره رفت، اوضاع خیلی قشنگ قاطی پاتی شد

حوالی 8 یا 9 شب بود که دیدم پلیس ریخته.

@eyesofarevolution

عرفان اون روز از سر کنجکاوی رفته بود تو خیابون ببینه چه خبره. وقتی ماشین یه آخوند رو آتیش زدن، اوضاع حسابی متشنج شد. عرفان همین نزدیکیا وایساده بود که دید ماشین داره می‌سوزه. هنوز درست نمی‌دونست چه خبره که دید ملت شروع کردن به فرار

مامورا خیابونا رو بسته بودن، هر کی رو می‌تونستن می‌گرفتن

عرفان می‌گه اون موقع که جمعیت داشت فرار می‌کرد، حسابی گیج شده بود. بعداً فهمید که معترضا داشتن از دست پلیس در می‌رفتن که بهشون شلیک می‌کرده. جمعیت رو می‌بینه که دارن سمتش می‌دون، و قبل از اینکه بفهمه چی به چیه، ساچمه می‌خوره

اولش نفهمیدم تیر خوردم. دندونام شکست. یه چیزی تو دهنم بود که تکون می‌خورد، تفش کردم، خیلی گیج شده بودم

همین‌طور که عرفان می‌خواست فرار کنه، می‌فهمه که درست نمی‌تونه ببینه. چشم راستش دیگه هیچی رو نمی‌دید. ترسیده بود، داشت فرار می‌کرد و کمک می‌خواست. اونجا بود که مردم دورش رو گرفتن، فهمیدن که زخمی شده، کمکش کردن تا بره تو یه پاساژ نزدیک پناه بگیره. اونجا کمکش کردن صورتش رو بشوره. عرفان بهمون می‌گه که وقتی مردم دورش رو گرفتن و کمکش کردن تا به یه جای امن برسه، احساس امنیت کرد، می‌گه به خاطر مردم، نترسید. می‌گه مردم دور و برش کمکش کردن بره تو یه ماشین و ازش محافظت کردن تا از چند تا ایست بازرسی پلیس رد بشن

التماس می‌کردم که بیان به چشمم نگاه کنن و بگن چی شده، اما همش می‌گفتن چیزی نیست و خوب می‌شم

اما بینایی عرفان برنمی‌گشت و داشت نگران‌تر می‌شد. به عموش زنگ می‌زنه، عموش میاد و می‌برتش بیمارستان. تو بیمارستان اول، قبول نمی‌کنن درمانش کنن. تو بیمارستان دوم، می‌گن عرفان تیر پلیس نخورده، می‌گن یه چیز دیگه رفته تو چشمش. این‌جوری بود که تو بیمارستان دوم پذیرش شد و بالاخره عملش کردن

از عرفان پرسیدیم تو بیمارستان کس دیگه‌ای رو دیده که مثل خودش زخمی شده باشه. عرفان می‌گه فکر کنم حدود 25 تا 30 نفر دیگه رو دیده که چشمشون آسیب دیده بوده، که بیشترشون از شهر مهاباد اومده بودن

در کل سه تا ساچمه رفته بود تو چشم راست عرفان، عصب بینایی و شبکیه‌اش رو داغون کرده بود. عرفان سه تا عمل کرده تا بتونه شکل چشمش رو حفظ کنه، اما با آسیبی که به عصب بینایی‌اش رسیده، بعیده که چشمش دیگه بتونه ببینه

قبل از اینکه این اتفاق بیفته، عرفان دوچرخه‌سوار حرفه‌ای بود. بعد از اون ماجرا، دکترا بهش گفته بودن فعالیت سنگین نکنه.

بعد از اینکه این اتفاق برام افتاد، دیگه انگیزه‌ای نداشتم

از عرفان پرسیدیم که با وضعیت چشمش کنار اومده یا نه

فکر کنم… احساس خیلی عجیبیه، فکر کردن به اینکه چشمت برای همیشه رفته

خانواده عرفان از این خبر ناراحت شدن، مخصوصاً پدر و مادرش که می‌گفتن چرا عرفان رفته بود تو خیابون، چرا بهشون نگفته بود می‌خواد بره اونجا. مادرش خیلی ناراحت بود، مخصوصاً وقتی دکترا به خانواده عرفان گفتن که احتمالاً باید چشمش رو بردارن

الان چشمم یه کم تنبله، دیگه با چشم دیگه‌م هماهنگ نیست. دوست ندارم خودمو تو عکسا ببینم چون می‌بینم که چشمام دیگه مثل قبل نیستن

دکترا به عرفان گفتن که بعد از یه مدت می‌تونه جراحی پلاستیک کنه تا چشم‌هاش رو صاف کنن، اما می‌گه که نمی‌خواد این کار رو بکنه

عرفان اون شب که رفت بیرون هیچ انتظار خاصی نداشت. فکر می‌کرد شاید چند ماهی اعتراضات باشه و یه جورایی به خواسته‌های مردم جواب بدن، اما با هیچ هدف خاصی نرفته بود بیرون

برای خودش، می‌خواست یه کسب و کاری راه بندازه و برای خودش کار کنه. زندگیشو بچرخونه و بتونه از خودش حمایت کنه. اما الان برای پیدا کردن کار به مشکل خورده. تو مصاحبه‌های شغلی وقتی ازش در مورد چشمش می‌پرسن و اون حقیقت ماجرا رو می‌گه، درخواستش رو رد می‌کنن

عرفان می‌خواست شاید از ایران بره، شاید بره آلمان، اما می‌گه که دلتنگ خونه‌اش می‌شه. اینکه بره و نتونه برگرده تا کشورش، خانواده‌اش رو ببینه، براش سخته

پیام عرفان برای همدرداش که چشمشون آسیب دیده اینه که سعی کنن با اتفاقی که افتاده کنار بیان

چیزا دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شن. ما چاره‌ای نداریم جز اینکه با واقعیت جدیدمون کنار بیایم. کاری که شده، دیگه نمی‌شه برگردوند

در نهایت از عرفان پرسیدیم که پشیمونه یا نه

نه، من هیچ پشیمونی ندارم. من افتخار می‌کنم

عرفان می‌گه این سوالی‌ایه که زیاد ازش می‌پرسن، و این همیشه جوابشه

چرا باید پشیمون باشم؟ ارزشش رو داشت

عرفان موسوی