چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

حمیدرضا حیدری

حمیدرضا حیدری

یه مکانیک 25 ساله بود که 30 شهریور 1401 با همسر، مادرزن و خواهرزنش تو شیراز رفته بودن تظاهرات

الان حمیدرضا تو یه کمپ پناهندگان تو آلمانه و با ما صحبت کرد

می‌گه وضع ایران فقط سر حجاب نیست، بلکه نداشتن آزادی‌های اولیه‌ست، مخصوصاً واسه زن‌ها. این ایرانی نیست که حمیدرضا و خانوادش می‌خواستن. اونا دنبال یه جامعه آزاد بودن. بعد از اینکه از قتل مهسا “ژینا” امینی تو بازداشت تهران و شروع اعتراضات خبردار شدن، از همون روزهای اول رفتن تو تظاهرات‌های محلی

حمیدرضا می‌گه بعد از برگشتن از سر کار با همسر، مادر زن و خواهرزنش رفتن جایی که شنیده بودن مردم جمع شدن

داشتیم آروم شعار می‌دادیم

هیچکی خشن نبود، سنگ پرت نمی‌کرد، حتی فحش هم نمی‌داد. تا اینکه بسیجی‌ها با موتور اومدن و همه چی عوض شد. خانواده حمیدرضا ترسیدن و شروع کردن به فرار. دست حمیدرضا رو گرفتن که باهاشون بره ولی اون موند. با حدود بیست تا مرد و چهار پنج تا زن دیگه

یهو حمیدرضا یه بسیجی رو دید که شیش هفت متر باهاش فاصله داشت

لوله‌ی تفنگ رو دیدم و یهو بهم شلیک کرد

از شوک اولش نفهمید چی شده. صورتش می‌سوخت و وقتی دید داره خون میاد، فهمید تیر خورده

چشم چپش رو گرفت تا ببینه چی شده، چشم راستش تیر خورده بود و دیگه نمی‌دید. شیش تا ساچمه خورده بود، دوتاش رفته بود تو چشم راستش.بقیه ساچمه‌ها به سر، سینه و گردنش خورده بود. زخمش مثل یه آهو نشونش کرده بود و سگ‌های شکاری افتاده بودن دنبالش

حمیدرضا تو جمعیت قایم شد و با کمک بقیه تونست فرار کنه و بره تو یه ماشین نزدیک

وقتی داشتیم فرار می‌کردیم، دیدیم که جاده رو از دو طرف بستن، ما رو گیر انداخته بودن. هیچ راهی واسه فرار نبود

داشتن مردم رو گوشه‌گیر می‌کردن، دست و پاشون رو می‌شکستن

گروه رفتن تو یه پارکینگ قایم شدن و اونجا بود که حمیدرضا دوباره خانوادش رو پیدا کرد. با کمک بقیه تونستن فرار کنن

از حمیدرضا پرسیدیم که موقع اعتراض ترسیده بود یا نه

گفت نه، بیشتر احساس تنفر می‌کرده. می‌خواسته انتقام بگیره

هیچوقت از رفتن پشیمون نشدم، حتی با اینکه یه چشمم رو واسه آزادی از دست دادم

اولین بیمارستانی که رفتن، پلیس بیرونش بود. یواشکی رفتن تو، ولی با اینکه چشمش نیاز به عمل فوری داشت، بهشون گفتن باید برن چون پلیس تو بیمارستان هست. رفتن بیمارستان دوم. اونجا کارکن‌ها به مسئولین خبر دادن که یکی با جراحت تیراندازی اومده. دوباره مجبور شدن فرار کنن. کل شب رو تو ماشین موندن بدون اینکه بتونن درمان پیدا کنن

فهمیدن که نمی‌تونن بیمارستانی پیدا کنن که قبولشون کنه، برگشتن خونه. صبح رفتن بیمارستان سوم. این بار گفتن که حمیدرضا سر کار آسیب دیده.معلوم بود که دکترها می‌دونستن چی شده ولی بازم کمک کردن. با اینکه این بیمارستان بهشون چیزی نگفت، ولی بعد از عمل اجازه ندادن زیاد بمونه

این ویدیو صدا ندارد.

یه تیکه از چشم حمیدرضا رو برداشتن و یه چیزی گذاشتن که عفونت نکنه

حمیدرضا بهمون گفت که تو اولین بیمارستان، پرستارها بهش گفته بودن سه چهار تا بیمار دیگه هم با جراحت‌های شبیه اون داشتن

حمیدرضا می‌گه خانوادش خیلی حمایتش کردن. همسرش هم تو اعتراض کتک خورده بود و دنبالچه‌اش آسیب دیده بود که هنوز درمان نشده و درد داره. همه خانواده‌ش که اونجا بودن، خشونت دیدن و همشون محکم پشت حمیدرضا هستن

پرسیدیم که آیا شکایتی کرده یا نه

نه، شکایتی نکردم. اگه می‌کردم، همونجا منو می‌گرفتن

حمیدرضا می‌گه با اتفاقی که واسه چشمش افتاده کنار اومده. می‌گه چاره‌ای جز کنار اومدن باهاش نیست. قبول داره که خیلی سخته ولی می‌گه باید قوی باشه، و هرچی آدم قوی‌تر باشه، زودتر می‌تونه با اتفاق کنار بیاد.

حمیدرضا فکر می‌کرده می‌تونن مثل کشورهای دیگه برن مسالمت‌آمیز اعتراض کنن و حقشون رو بگیرن. اونا واسه خشونت نرفته بودن بیرون.

ما اعتراض می‌کنیم چون حقمونه

حمیدرضا فکر می‌کرده به خواسته‌هاشون گوش می‌دن و جواب می‌دن. ولی رفتن تو خیابونا و بسیجی‌ها بدون هیچ دستور یا اختیاری بهشون حمله کردن.

اونا به زور آموزش دیدن که بتونن از اسلحه‌هاشون استفاده کنن. از موتور پیاده می‌شن و همینجوری الکی به مردم شلیک می‌کنن. تو همچین وضعیتی چه انتظاری می‌شه داشت؟ من فقط خوشحالم که اعدام نشدم

حمیدرضا از وقتی آسیب دیده، بیکار شده. مشکلات بیناییش نمی‌ذاره بتونه کارش رو ادامه بده

از حمیدرضا پرسیدیم که پیامی واسه دنیا داره یا نه

پیام من به همه دنیا و ایرانی‌ها اینه که هیچوقت، به هیچ قیمتی، جلوی ظلم سر خم نکنین. چون اگه یه بار تسلیم ظلم بشین، تا آخر عمر باید تحملش کنین. به نظر من، ظلم نباید تحمل بشه

پیامش به بقیه کسایی که مثل اون آسیب دیدن این بود

فقط اینکه تنها نیستن، و روحمون یکی زندگی می‌کنه… ما افتخار ایرانیم. ما کسایی هستیم که شجاعت داشتیم بایستیم و بریم بیرون. هیچکس نباید از این کار پشیمون بشه.

به امید آزادی ایران و وطنمون

حمیدرضا حیدری