چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

آروین سلیمی

آروین سلیمی

آروین، ۲۱ ساله، به‌تازگی دو سال خدمت اجباری خودش در ارتش رو تموم کرده بود

آروین، مثل خیلی از پسرای جوون دیگه، بلافاصله بعد از دبیرستان به خدمت سربازی رفت. مجبور بود دو سال خدمت اجباری در نیروی انتظامی یگان مرزبانی ناجا در نقطه صفر مرزی توی شرایط سخت و خطرناک، جونش رو به خطر بندازه

دو سال از عمرم رو بهشون دادم، ولی به‌جای قدردانی، یکی از چشمام رو ازم گرفتن

در ۵ آبان ۱۴۰۱، آروین تو راه برگشت به خونه از مراسم چهلم یکی از معترض‌ها به اسم رضا لطفی بود. رضا لطفی یکی از اولین معترض‌هایی بود که توی شهر کوچیک آروین، نزدیک سنندج در استان کردستان، توسط پلیس کشته شده بود

رضا لطفی و پدرش

یادم میاد پدر رضا گفت: “من خون پسرم رو نفروختم، شما هم نذارید خونش پایمال بشه.” این حرف تو ذهنم موند

مردمی که از مراسم برمی‌گشتن، توسط نیروهای پلیس کمین شدن و با شلیک مستقیم و بی‌هدف بهشون حمله کردن. همون‌جا بود که آروین زخمی شد

آروین تا وقتی گلوله‌های ساچمه‌ای بهش خورد و چشم چپش تاریک شد، هیچ ترسی نداشت

قبل از اینکه صدای شلیک رو بشنوم، بینایی چشمم رو از دست دادم

توی اون شلوغی و هرج‌ومرج، پلیس داشت تو جمعیت می‌چرخید و به مردم غیرمسلح شلیک می‌کرد، هر کی رو که می‌تونست می‌گرفت و می‌برد، در حالی که بقیه سعی می‌کردن فرار کنن

آروین تونست فرار کنه، ولی چون بیمارستانی که بتونه درمانش کنه نبود، به سنندج رفتن. اونجا آروین چهار پنج نفر دیگه رو دید که مثل خودش زخمی شده بودن

آدم‌هایی که دیدم از جاهای مختلف اومده بودن برای درمان. چهار پنج نفر از اونایی که دیدم، مثل من چشماشون آسیب دیده بود

اما تا وقتی به بیمارستان تهران منتقل شد، نفهمیده بود اوضاع چقدر جدیه. توی تهران، آروین می‌گه هر سه یا چهار تخت بیمارستان متعلق به کسایی بود که آسیب چشمی داشتن

آروین تا حالا شش تا عمل جراحی روی چشمش انجام داده تا شکل و ظاهر فیزیکی چشمش حفظ بشه. ولی از وقتی تیر خورد، جز نور چیزی نمی‌بینه و دکترها هم دیگه امیدی به برگشت بیناییش ندارن

اما آروین با این اتفاق کنار اومده

راستشو بخوای، دردم رو دوست دارم. با این‌که دلم برای دیدن سمت چپ دنیام تنگ شده، ولی زخمم رو دوست دارم. باعث شده بیشتر خودم رو بشناسم. باعث شده بفهمم راهی که انتخاب کردم، درسته

آروین شعری از برابری رو نقل می‌کنه که اغلب توسط زنان معترض به ظلم و ستم خونده می‌شه:

جوانه می‌زنم
به رویِ زخمِ بر تنم

سرود برابری

اون می‌خواد از این جنایتی که علیهش انجام شده، ابزاری بسازه برای ساختن دنیایی بهتر برای نسل‌های بعدی

آروین از مردم ایران انتظار داشت که با هم متحد بشن. انتظار داشت که مردم هوای همدیگه رو داشته باشن

اگه متحد بودیم، تا حالا پیروز شده بودیم. شاید اگه از همون روز اول مثل یه گروه عمل می‌کردیم، حتی یه نفر رو هم از دست نمی‌دادیم

آروین نگران اینه که اگه صداها هنوز متحد نشن، فقط آدم‌های بیشتری، بچه‌های بیشتری، جوون‌های بیشتری، و نور بیشتری از چشمهامون از دست می‌ره

آروین تازه خدمت اجباریش رو تموم کرده بود، زندگیش جلوش بود و این اتفاق براش افتاد. اون داره برای زنده موندن تلاش می‌کنه، ولی نتونسته دنبال چیزهایی که واقعاً می‌خواست بره

می‌خواستم زندگی راحت‌تری برای خودم و اطرافیانم بسازم. نمی‌خوام چیزهایی که نیازهای اولیه‌مون هست، اون‌قدر دور باشه که تبدیل به آرزو بشه. چیزایی که نیازهامونه، نباید آرزو باشه. می‌خوام برای کاری که کردم عادلانه جبران بشه. می‌خوام ارزش کارم دیده بشه

پیام آروین به جهان، بازتاب حرفای زندانی سیاسی فاطمه سپهریه. اون می‌خواد مردم بیدار بشن.

اگه بیدار نشیم، می‌ترسم اوضاع خیلی، خیلی سخت‌تر بشه. فکر می‌کنم اونا همه‌چیز رو نابود می‌کنن

آروین می‌خواد مردم به نسل آینده فکر کنن

ما سوختیم، نذاریم نسل‌های آینده توی همین آتیش بسوزن

پیام آروین به بقیه کسایی که مثل خودش آسیب دیدن اینه که قوی بمونن و تسلیم نشن

آروین از اتفاقایی که افتاده پشیمون نیست. می‌گه اگه به گذشته برگرده و دوباره این مسیر رو بره، چیزی رو تغییر نمی‌ده. همچنان دنبال حقش می‌مونه و برای یه زندگی بهتر مبارزه می‌کنه

می‌تونیم ایران رو دوباره قشنگ کنیم

آروین سلیمی
اطلاعات بیشتر

کُردپا: کمال لطفی، پدر رضا لطفی از جانباختگان خیزش انقلابی ژن ژیان ئازادی در دهگلان به پنج سال حبس محکوم شد

ویکی‌پدیا: فاطمه سپهری

ایران‌وایر: حبس‌های طولانی مدت برای فاطمه سپهری و دو برادرش