چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

محمد حسین عرفان

محمد حسین عرفان

در روایت داستان محمد، اول از همه می‌خواستیم یک چیز را روشن کنیم. محمد باید اینجا می‌بود تا داستانش را برای ما تعریف کند. او باید می‌توانست از دیدگاه خودش، آنچه را که برایش اتفاق افتاده بود، و اینکه چگونه بر زندگی و جهان‌بینی‌اش تأثیر گذاشته بود، بازگو کند

اما او نتوانست. او نتوانست چون بی‌عدالتی که محمد با آن روبرو شد به زندگی‌اش پایان داد. مرگ محمد قابل پیشگیری بود. محمد باید اینجا می‌بود تا داستانش را برای ما تعریف کند

این حقش نبود

در غیاب او، ما سعی کرده‌ایم داستانش را از آنچه از او می‌دانیم بازگو کنیم. فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که به داستان او عدالت را رعایت کرده باشیم

محمد ۲۴ ساله بود که مجروح شد. او در دانشگاه حسابداری می‌خواند و در تعمیر آسانسور کار می‌کرد. او زندگی عادی داشت، برای ساختن رویاهایش تلاش می‌کرد، پول جمع کرده بود و ماشین خریده بود، یک موتورسیکلت داشت که عاشق رانندگی با آن بود. او همچنین به تازگی عشق زندگی‌اش را ملاقات کرده بود

محمد زندگی عادی داشت، اما دوست نداشت وانمود کند که در یک دنیای عادی زندگی می‌کند. او وقتی بی‌عدالتی می‌دید، ساکت نمی‌ماند و هر زمان که اعتراضی رخ می‌داد، محمد در خط مقدم بود. در آبان ۱۳۹۸ هم همینطور بود. وقتی قیمت بنزین سر به فلک کشید و مردم به خیابان‌ها ریختند، محمد درنگ نکرد تا به مردم بپیوندد و در کنارشان بایستد

اعتراضات آبان ۱۳۹۸ با واکنش بسیار خشونت‌آمیزی روبرو شد، و این برای محمد از همان روز اول اعتراضات که بیرون رفته بود، آشکار بود. روز دوم، با وجود اینکه برف می‌بارید، محمد در رفتن به خیابان‌ها تردید نکرد

آنطور که خودش ماجرا را تعریف کرده بود، اول متوجه نشده بود که تیر خورده است. فقط یک درد شدید و سوزش احساس کرد. آخرین چیزی که توانست ببیند کسی بود که دستش را گرفت و او را کشید. محمد در آن لحظه متوجه نشده بود، اما صورتش پر از ساچمه شده بود، از جمله چندین ساچمه که به هر دو چشمش نفوذ کرده بود

کسی که او را می‌کشید، او را به گاراژ یک خانه در همان نزدیکی کشاند و در آنجا توانستند با خانواده‌اش تماس بگیرند که توانستند به او برسند و او را به جای امنی ببرند

مانند بسیاری دیگر از مجروحان، آنها مجبور شدند از بیمارستانی به بیمارستان دیگر بروند تا جایی را پیدا کنند که محمد را بستری کند. بسیاری از بیمارستان‌ها یا از پذیرش مجروحان اعتراضات می‌ترسیدند، یا خود بیمارستان‌ها با مقامات تماس می‌گرفتند تا معترضان مجروح را قبل یا بعد از درمان بازداشت کنند. خانواده محمد ابتدا او را به بیمارستان نور بردند که از پذیرش او خودداری کرد، و سپس به بیمارستان فارابی رفتند که در آنجا توانستند درمان شوند. برای درمان، با اینکه نابینا شده بود، محمد مجبور شد سندی را امضا کند که در آن گفته شده بود که او در شورش‌ها گیر افتاده و این شورشیان بودند که باعث جراحات او شده‌اند. در اتاقی که محمد در ابتدا در آن بود، چندین نفر دیگر هم بودند که به همین ترتیب دچار جراحات چشمی شده بودند. پلیس و نگهبانان در بیمارستان‌ها پرسه می‌زدند و به دنبال معترضان مجروح بودند. در این شرایط، محمد مجبور شد پنهان شود تا دستگیر نشود

یک روز بعد، پس از جراحی اورژانسی، محمد روی تخت بیمارستان نشسته بود، هر دو چشمش با باند پوشانده شده بود، می‌خندید و سعی می‌کرد روحیه خانواده‌اش را حفظ کند. او نمی‌خواست کسی نگران باشد یا از اتفاقی که برایش افتاده ناراحت باشد

از همان اولین لحظه‌ای که پزشک او را دید، به او گفتند که چشم چپش دیگر هرگز قادر به دیدن نخواهد بود، بنابراین تمرکز روی چشم راست بود که چندین بار عمل شد تا شاید بینایی‌اش تا حدی بهبود یابد

برای چند ماه، هر دو چشم محمد باندپیچی شده بود، و محمد می‌ترسید که خانواده‌اش با او صادق نباشند و او کاملاً نابینا شده باشد. با وجود این، محمد روحیه خود را حفظ کرد

ما سعی کردیم مدتی از هرج و مرج دور بمانیم، اما انگار همه چیز رنگش را از دست داده بود، کمرنگ شده بود. حالا انگار همه چیز دوباره پر از رنگ شده، زنده‌تر شده، مثل همان موقع

خانواده محمد می‌خواستند که او از ایران برود. آنها در تلاش بودند تا راه‌هایی پیدا کنند که او بتواند با خیال راحت از کشور خارج شود و به طور بالقوه به درمان بهتری دسترسی داشته باشد. اما محمد مصمم بود که نمی‌خواهد برود. یکی از دلایلش این بود که عاشق شده بود، او بیشتر به دنبال کردن رویاهایش و ساختن زندگی علاقه داشت تا رفتن از کشور. محمد پر از امید بود که چشمانش بهتر شود و همه چیز خوب پیش برود

بلافاصله پس از مجروحیت، محمد تمرکز خود را روی نکات مثبت نگه داشت، او در مورد اینکه چگونه از زمان باندپیچی شدن چشمانش، حس لامسه و شنوایی‌اش خیلی بهتر شده است صحبت می‌کرد. او سعی می‌کرد نشان ندهد که چقدر برایش سخت است. او ناگهان خانه‌نشین شده بود و نمی‌توانست کار زیادی انجام دهد

پس از مدتی و چند عمل جراحی، محمد توانست شاید ۲۰ تا ۳۰ درصد ببیند. بینایی او بسیار محدود بود و در نتیجه درک عمق و تعادل او تحت تأثیر قرار گرفته بود. محمد عاشق رانندگی بود. او عاشق نقاشی بود. او واقعاً عاشق موسیقی بود و در حالی که چشمانش باندپیچی شده بود، چند ساز مانند نی خریده بود، و چون دوست نداشت یک جا بنشیند، شروع به یادگیری نواختن کرده بود

یکی از دوستانش گفت که اولین باری که بعد از حادثه با محمد بیرون رفته بود، با هم راه می‌رفتند، محمد کمی عقب‌تر از دوستش راه می‌رفت که به مانعی برخورد کرد. او رو به دوستش می‌کند و با خنده می‌گوید: «من دیگر مثل قبل نیستم، باید مراقب من باشی.» – بعضی چیزها، فقط شنیدنشان پر از درد است

اراده قوی و روحیه شاد محمد بود که به او کمک کرد تا رابطه‌اش را حفظ کند و به آینده‌ای که می‌خواست بسازد امید و غرور بدهد. محمد به ابتدا به شغل آسانسور برگشت. در کمال ناامیدی، بازگشت به کار فوق‌العاده دشوار بود. او چندین بار تلاش کرد تا به کار با آسانسورها ادامه دهد، اما به دلیل اینکه به اندازه کافی برای انجام موثر وظایف نمی‌توانست ببیند، دوران سختی را سپری می‌کرد. او چند شغل دیگر اینجا و آنجا را امتحان کرد و روی پروژه‌های مستقل نیز کار می‌کرد. با تمام اراده قوی و روحیه خوبش، محمد لجباز هم بود. او همچنان سعی می‌کرد رانندگی کند و تنها پس از چند تصادف متقاعد شد که دست از این کار بردارد. او آماده نبود که بپذیرد چیزهایی هست که دیگر نمی‌تواند انجام دهد. محمد پر از امید به آینده بود و آماده نبود که بگذارد چیزی مانع راهش شود

محمد بیشتر اوقات نشان نمی‌داد که از اتفاقی که افتاده ناراحت است، اما هر سال در حوالی سالگرد این حادثه، حال و هوایش تغییر می‌کرد. هر سال در ۲۶ آبان، او از محلی که حادثه در آن اتفاق افتاده بود عبور می‌کرد تا برای آنچه از دست داده بود سوگواری کند. اما دردی را که احساس می‌کرد با خانواده‌اش در میان نمی‌گذاشت. او می‌گفت:

نمی‌خواهم کسی برای من دلسوزی کند یا برای من غمگین باشد

او نمی‌خواست مورد ترحم قرار بگیرد. وقتی از او می‌پرسیدند که چرا اینقدر جلو می‌رود، می‌گفت که عزت نفسش او را به جلو می‌برد

اگر فکر کنم که من کار خودم را انجام داده‌ام و از مبارزه دست بردارم، بقیه هم همین فکر را می‌کنند و آنها هم از مبارزه دست می‌کشند و دیگر چیزی باقی نمی‌ماند. بنابراین من باید ادامه دهم

شلوغ می‌شد، او باز هم  به وظیفه  بیرون می‌رفت 

من از هیچ چیز پشیمان نیستم. اما حق من نبود که چشمانم را از دست بدهم

اگرچه سعی می‌کرد آن را نشان ندهد، اما مبارزه درونی که محمد با آن روبرو بود، دشوار بود. در مراحل اولیه، او کابوس می‌دید، کابوس‌هایی که در آن تعقیب می‌شد و از لحظه تیر خوردن. او پریشان بود و خوب نمی‌خوابید. او هرگز واقعاً با اتفاقی که افتاده بود کنار نیامد. دیدگاه او نسبت به آن تغییر کرد، اما هرگز با آن کنار نیامد. او و خانواده‌اش هرگز امید خود را برای بازیابی بینایی از دست ندادند. اولین عینک‌هایی که به او داده شد، منبع امیدی بودند، اما در واقعیت، لنزهای عینک مانند ذره‌بین عمل می‌کردند. سمت چپ فقط برای متعادل کردن وزن بود و در سمت راست، حداکثر به محمد کمک می‌کرد تا نوشته‌های روی تلفن خود را وقتی فونت روی بزرگترین حالت ممکن تنظیم شده بود، بخواند. این برای او بسیار ناامیدکننده بود

برخی از مبارزات خارج از کنترل ما هستند، مهم نیست چقدر تلاش کنیم. ما باید با آنها کنار بیاییم

محمد نمی‌خواست اتفاقی که برایش افتاده بود بی‌پاسخ بماند. او می‌خواست به دنیا نشان دهد که چه بلایی سرش آورده‌اند. اما او خودداری کرد تا خانواده‌اش را به خطر نیندازد. محمد همیشه نیازهای دیگران را بر نیازهای خودش مقدم می‌دانست

این ممکن است باعث شده باشد که او در درد خود منزوی‌تر و تنهاتر احساس کند

بعضی روزها عزیزانش وقتی در سال ۱۴۰۱ به اعتراضات می‌رفت، با او بودند. هیچ کس نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. شجاعت او غیرقابل اندازه‌گیری است

محمد برای جوانانی که کشته می‌شدند سوگواری می‌کرد، برای چشمانش سوگواری می‌کرد و برای بی‌عدالتی‌ها و ظلمی که مردم با آن روبرو بودند سوگواری می‌کرد

در سال ۱۴۰۱، محمد تقریباً ۹۹ درصد مواقع در اعتراضات بود. در یک مورد، او و دوستانش توسط پلیس ضد شورش محاصره شدند و با باتوم مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. او آن روز خونین و کبود به خانه بازگشت

من فقط چشمانم را پوشاندم

محمد نگران بود که ضربه دیگری به چشمانش او را در تاریکی مطلق فرو ببرد. او همچنان مصمم باقی ماند

در شب ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، محمد شاهد حادثه‌ای بود که در آن معترض دیگری به نام محمد فرضی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چشمش مجروح شد. محمد به فرضی نزدیک شد و از وضعیت او فیلم گرفت و به او توصیه کرد که برای درمان به کجا مراجعه کند. فرضی به یاد می‌آورد که تنها چیزی که در آن لحظه، در حالی که خونریزی داشت و شوکه بود، او را آرام کرد، مرد جوانی بود که به او نزدیک شد و چشمانش را به او نشان داد و به او قول داد که حالش خوب می‌شود. او به احتمال زیاد جان فرضی را نجات داد

“ستم هرگز پایدار نمی‌ماند، تمام بی‌عدالتی‌هایی که آنها در حق این بچه‌ها مرتکب شده‌اند، آنها را رها نخواهد کرد.”

از زمان ملاقات با عشق زندگی‌اش در سال ۱۳۹۸، محمد یک هدف اصلی داشت، ازدواج و شروع زندگی با عشقش. محمد و شریک زندگی‌اش منتظر لحظه مناسب بودند تا پول کافی پس‌انداز کنند و تحصیلات دانشگاهی را به پایان برسانند

محمد درمورد اینکه چگونه می‌خواهد مراسم نامزدی، عروسی، چه رنگ کت و شلواری بپوشد صحبت می‌کرد

اما همه مراسم به چیز دیگری تبدیل شد

ما منتظر لحظه‌ای بودیم تا بالاخره بتوانیم با خیال راحت نفس بکشیم… اما هرگز نیامد

به غیر از بدنش که پر از گلوله شده بود و بینایی‌اش که از او گرفته شده بود، محمد کاملاً سالم بود. او مرتباً خون اهدا می‌کرد و هیچ مشکلی نداشت. اما در سال ۱۴۰۲ به دیابت مبتلا شد

محمد، اگرچه آن را نشان نمی‌داد، اما تحت فشار زیادی بود، این تأثیر بسیار جدی بر سلامت روان او گذاشت. او از همه طرف تحت فشار بود، رابطه‌اش جدی‌تر می‌شد، فشارهای زندگی، اقتصاد، مسائل اجتماعی، چشمانش. بینایی او رو به وخامت بود و ظاهر فیزیکی چشمانش نیز تغییر می‌کرد

هنگامی که یک جسم خارجی، مانند ساچمه فلزی که از تفنگ ساچمه‌ای از فاصله نزدیک شلیک می‌شود، شبکیه را سوراخ می‌کند، از روغن سیلیکون برای کمک به اتصال مجدد شبکیه استفاده می‌شود. این روغن باید بعد از حدود ۶ ماه خارج شود زیرا منقضی می‌شود، با این حال، برای اکثر افراد با سطح آسیب محمد، این روش خطر جدا شدن مجدد را افزایش می‌دهد، به این معنی که ممکن است بینایی بیشتری از دست برود. از سوی دیگر، باقی ماندن روغن برای بیش از ۶ ماه خطر عوارض دیگری مانند ایجاد آب مروارید را افزایش می‌دهد. پزشکان حاضر نبودند ریسک کنند و محمد را دوباره عمل کنند در حالی که او هنوز بینایی قابل استفاده‌ای در چشمش داشت. این موضوع بار روانی و فشار بیشتری را بر محمد که نگران بود دنیایش تاریک‌تر و تاریک‌تر شود، اضافه کرد

مشخص نیست که چگونه به دیابت مبتلا شد. برخی این نظریه را مطرح کرده‌اند که شاید استرس‌ها و قطره‌های چشمی که او مجبور بود برای تثبیت فشار چشمانش استفاده کند، تأثیرگذار بوده است، اما دقیقاً مشخص نیست که چه بوده است

این واقعیت که ظاهر فیزیکی چشمانش در حال تغییر بود، بر اعتماد به نفس محمد تأثیر می‌گذاشت. کسانی که به او نزدیک‌تر بودند، تأثیر آن را می‌دیدند. اینکه چگونه ناگهان وزن زیادی کم کرد، چگونه رفتارش تغییر کرد، چگونه تحریک‌پذیر شد

محمد سرما خورده بود، یک سرماخوردگی معمولی. اما حالش خوب نبود و این بر توانایی او در کنترل سطح قند خونش تأثیر می‌گذاشت. او خیلی بدحال شده بود و خانواده‌اش او را به بیمارستان بردند. بیمارستان چند آزمایش انجام داد و کووید-۱۹ و آنفولانزا را رد کرد. به آنها گفته شد که محمد به دلیل سطح قند خونش حالش خوب نیست. او برای تثبیت وضعیت به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شد و در آنجا بود که بیمارستان متوجه شد محمد دچار عفونت ریه شده است. محمد چند روزی در بخش مراقبت‌های ویژه بود و بی‌قرار بود

هنگامی که وضعیت محمد تثبیت شد، او را از بخش مراقبت‌های ویژه خارج کردند، اما همچنان برای چند هفته در بیمارستان بستری بود. محمد روحیه بالایی داشت و مشتاقانه منتظر ترخیص و بازگشت به زندگی و برنامه‌هایش بود. او می‌خواست جشنی برگزار کند تا همه را دور هم ببیند

دلتنگ بودن در کنار همه بود

پزشکان او نیز امیدوار بودند و گفته بودند که او مرخص خواهد شد. اما هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت

محمد یه قطره از خونی که اینا تشنش بودن با خودش نبورد

محمد در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۲ در ساعت ۱:۳۰ بامداد در سن ۲۸ سالگی درگذشت

او هرگز از مبارزه برای آینده‌اش پشیمان نشد

من هرگز پشیمان نشده‌ام، اگر می‌توانستم دوباره همه چیز را انجام دهم، این کار را می‌کردم

همه نمی‌توانستند محمد را به طور کامل بشناسند، روح مهربانش، چقدر متفکر بود، چقدر خانواده‌اش را دوست داشت و به آنها اهمیت می‌داد، نوع‌دوستی‌اش. همه نمی‌توانستند این را در مورد او درک کنند

محمد حق چنین اتفاقی را نداشت. از نابینا شدن گرفته تا مبارزاتی که به سختی انجام داد و مرگ زودهنگام و قابل پیشگیری‌اش، او حق چنین اتفاقاتی را نداشت

محمد پر از امید بود، امید به زندگی، امید به عشق. هیچ کس نمی‌تواند خود را جای او بگذارد یا آنچه را که او احساس می‌کرد، احساس کند، ما می‌توانیم سعی کنیم آنچه را که او پشت سر گذاشته است درک کنیم، اما هیچ کس نمی‌تواند به طور کامل آنچه را که او پشت سر می‌گذاشت درک کند

قیمت چشم تو چند است که در کشور من هر چه مرغوب و نفیس است، بهایش جان است

محمد حسین عرفان