چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها
داستانهای ما
ما از مردم خواستهایم داستانهای خود را به شیوهای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند
شاهین م
هشدار: اگر شما یا فردی از نزدیکانتان به خودکشی فکر میکنید، میتوانید با شمارههای زیر تماس بگیرید
• ایران: اورژانس اجتماعی (۱۲۳)، اورژانس شهری (۱۱۵)، صدای مشاور (۱۴۸۰)، اورژانس روانپزشکی تهران (۴۴۵۰۸۲۰۰)
افغانستان: ۱۱۹
Lifeline Turkey (۲۱۲-۴۰۵-۶۵-۵۵) یا Emergency (۱۱۲) :ترکیه
بریتانیا (انگلستان): خیریه سماریتنز (۱۱۶۱۲۳)
•Telefonseelsorge (۱۱۲) (۰۸۰۰۱۱۱۰۱۱۱) :آلمان
Talk Suicide Canada (۱-۸۳۳-۴۵۶-۴۵۶۶) ۹۱۱ :کانادا
Lifeline Australia (۱۳۱۱۱۴) :استرالیا
Suicide & Crisis Lifeline (۹۸۸): آمریکا
شاهین م
شاهین، در اوایل بیستسالگی، چند سال پیش خدمت سربازی اجباری خود را تمام کرده بود
او دو سال خدمت کرد و بعد از آن یک سال تلاش کرد تا درس بخواند
مثل خیلی از جوانهای ایران، شاهین سخت تلاش میکرد تا به اهدافش برسد، توقعات خانوادهاش را برآورده کند و مستقل شود
هر کاری کردم، حس میکردم عقب افتادم. انگار هیچجا نمیرسیدم. دلم میخواست به زندگیم پایان بدم
خانوادهٔ شاهین اهل شهر خوی در استان آذربایجان غربی بودند. آنها زندگی ساده و آرامی داشتند. خانوادهاش هیچوقت طرفدار حکومت نبودند، اما هرگز علیه آن هم اقدامی نکرده بودند
وقتی اعتراضات سال ۱۳۹۶ شروع شد، شاهین کمکم متوجه شد که این زندگی عادیای که داشت، بوی ظلم و ستم میدهد
نگاهم به دنیا کاملاً عوض شد
شاهین فهمید که در حالی که او برای رسیدن به اهدافش و مستقل شدن تلاش میکند، حکومت در مسیرش سنگ میاندازد. از آن لحظه، برگشتی در کار نبود
وقتی اعتراضات در اواخر شهریور ۱۴۰۱ شروع شد، شاهین تصمیم گرفت نارضایتیاش از حکومت را به خیابان ببرد
به خودم گفتم. من هم میام تو خیابون. اگه کشته بشم، حداقل بیهوده نمیمیرم.
در ۲۸ آبان ۱۴۰۱، وقتی خانوادهٔ شاهین به روستا رفته بودند و خانه نبودند، شاهین به برادرش گفت که برای دارو به داروخانه میرود تا جلویش را نگیرند، و بعد به خیابان رف
شاهین به جمعیت معترضی پیوست که شعار میدادند، اما ناگهان پلیس آنها را محاصره و حمله کرد. اول در ابر گاز اشکآور گرفتار شد
همهجا میسوخت—چشمهام، گلوم
بعد ساچمههای تفنگ شکاری به او خورد. شاهین سعی کرد برای فرار از دست پلیس بدود، اما هنوز از گاز اشکآور نفسش تنگ بود. تا جایی که توان داشت دوید، تا اینکه افتاد
دو نفر از معترضان به کمک شاهین آمدند و او را به ماشینشان رساندند. شاهین اول گیج بود و فکر کرد پلیس دستگیرش کرده، اما فهمید که دارند کمکش میکنند و او را از آشوب دور میبرند
آنها به خانوادهاش خبر دادند که شاهین زخمی شده است
خانوادهاش او را به بیمارستان بردند، اما بسیاری از زخمیهای شدید را راه نمیدادند، چون ورود به بیمارستان خطر دستگیری داشت
خانوادهاش او را به یک درمانگاه خصوصی بردند. پزشک توانست بخشی از ساچمههای صورتش را دربیاورد، اما برای چشمش کاری از دستشان برنمیآمد. گفتند باید فوراً به تبریز بروند
همان شب، شاهین و خانوادهاش به سمت تبریز رفتند
پزشک اول اصرار داشت که چشم باید تخلیه شود، اما مادر شاهین که راضی نبود، دنبال راهی برای انتقال او به تهران گشت
پزشک دوم در تبریز قبول کرد که عمل کند و تلاش کند چشم را نجات دهد. ساچمه را از چشم شاهین درآورد و توانست شکل چشم را حفظ کند، اما شاهین حالا فقط نور را تشخیص میدهد. نه شکلها را میبیند و نه رنگها را
ما هیچوقت این ماجرا را علنی نکردیم. همهچیز را خصوصی نگه داشتیم و به کسی نگفتیم
درمانگاه هم همهچیز را بیسروصدا انجام داد، چون میترسیدند به دلیل درمان یک معترض، مورد انتقام نیروهای حکومتی قرار بگیرند
شاهین هرگز فکر نمیکرد که با یک آسیب همیشگی از اعتراض بیرون بیاید، اما با این حقیقت کنار آمده بود که شاید هرگز به خانه برنگردد
اون لحظه، اصلاً ترسی نداشتم. مهم نبود چی میشه. مهم نبود زنده میمونم یا نه
خانوادهاش هرچه توان داشتند برای درمانش کردند، اما از این که جانش را به خطر انداخته بود، ناراضی بودند. سر این موضوع با او بحث کردند و گفتند که با این کار، همهشان را در خطر انداخته است
خانوادهام هیچوقت طرفدار این حکومت نبودند. به پدرم میگفتم، نشستن روی مبل و نگاه کردن به جنایتهاشون از تلویزیون، این حکومت رو عوض نمیکنه
خانوادهاش نمیگفتند که کارش اشتباه بوده؛ فقط از این میترسیدند که حکومت او را نابود کند
شاهین معتقد است که شلیک به او توسط دوربینهای حکومتی ثبت شده و حق دارد شکایت کند، اما نگران امنیت خانوادهاش است. میترسد که اگر اقدامی کند، حکومت به آنها آسیب بزند
دلیلم برای رفتن به خیابون ساده بود—دیدم مردم تو خیابونن
شاهین با خانوادهاش از پشت تلویزیون و شبکههای اجتماعی وقایع را میدید و حس کرد نمیتواند فقط تماشاگر باشد
احساس کردم دارم به خودم و به اونا خیانت میکنم
و پس شاهین به خیابان رفت، و زندگیش برای همیشه تغییر کرد
شاهینی که روزی با افکار خودکشی دستوپنجه نرم میکرد، دیگر میلی به آن نداشت
بیتفاوت شدم. همهٔ عمر دنبال هدفام دویدم و به جایی نرسیدم—اونم با دو چشم سالم. حالا با یه چشم، دیگه چطور قراره به جایی برسم؟
در شهر کوچکشان، مردم سریع قضاوت میکردند و پشت سر شاهین حرف میزدند. میگفتند خودش این دردسر را سر خانوادهاش آورده
این حرفها باعث شکاف در خانواده شد و آنها هم هنوز نمیتوانستند بفهمند چه چیزی شاهین را آن شب به خیابان کشاند. اما در دلشان میدانستند که اگر اعتراضی شود، شاهین جزو نفرات اول خواهد بود
برای شاهین، این کار ارزشش را داشت. او هرگز چیزی فوقالعاده از زندگی نمیخواست. فقط میخواست با دوستانش همسطح باشد، خانهٔ خودش را داشته باشد و مستقل زندگی کند
انسان بودن یعنی چی وقتی مردم به این همه درد بیحس شدهان؟
شاهین میخواهد مردم عصبانی باشند. حقشان را بخواهند. او میداند که خواستن از مردم برای به خطر انداختن زندگیشان سخت است
از مردم انتظار غیرواقعی ندارم. میدونم چقدر سخته قدم جلو گذاشتن. اما همیشه ته دلم آرزو داشتم که وقتی وقتش برسه—وقتی واقعاً مهم باشه—مردم بلند بشن. فرقی نمیکنه چه عواقبی داشته باشه
اما خیلیها فقط تو خونههاشون میمونن. از پشت پنجرهها تماشا میکنن. جلوی تلویزیون، خبرها رو بالا و پایین میکنن و منتظر میمونن ببینن چی میشه
انگار منتظرن یکی دیگه تغییر بیاره—انگار قانون خودش قراره تغییر کنه یا انقلاب از توی صفحهٔ تلویزیون بیاد بیرون
شاهین از تصمیم آن شبش پشیمان نیست. میگوید اگر برای چیزی بیارزش آسیب دیده بود، عصبانی میشد و کنار آمدن با آن سختتر بود. اما او میداند که کار درست را انجام داده
وقتی وقت تغییره، تغییر تو خیابونها اتفاق میافته—جایی که مردم هستن، جایی که صداها با هم بلند میشه
اما انقلاب هزینه داره. مردم فکر میکنن تغییر آسونه، ولی هیچوقت اینطور نیست
انقلاب قربانی میخواد—خون، درد، و از دست دادن. هیچوقت آماده و آسون به دستت نمیدن. باید براش بجنگی. باید براش تاوان بدی. با همهٔ وجودت.
شاهین م
