چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

حمیدرضا خاجپور

حمیدرضا خاجپور

یه جوون ۲۴ ساله بود، عاشق فوتبال. مثل خیلی از جوونا تو ایران، اونم کلی آرزو و هدف داشت. می‌خواست فوتبالیست حرفه‌ای بشه و واسه همینم حسابی تلاش می‌کرد. اما هرچی بیشتر دنبالش می‌رفت، بیشتر می‌فهمید که اینجا فقط استعداد و تلاش کافی نیست.پارتی‌بازی، فساد و بی‌کفایتی نمی‌ذاشت جوونا به حقشون برسن. حمیدرضا هم از این قضیه حسابی ضربه خورد

اینجوری بود که حمیدرضا قصه‌شو شروع می‌کنه. از همه بن‌بستایی که سر راهش بود، از تلاش واسه رسیدن به آرزوهاش، با وجود سن کمش

من به عنوان یه جوون ۲۴ ساله تو این مملکت، حق زندگی داشتم

حمیدرضا می‌گه که رها کردن آرزوی فوتبالش، کلی عقب انداختش. دیگه به کشورش امیدی نداشت

آبان ۹۸، حمیدرضا و دوستاش به اعتراضات مسالمت‌آمیز پیوستن تا حقشونو بگیرن. اون موقع ۲۱ سالش بود. از اینکه کسی به حرف مردم گوش نمی‌داد، حسابی ناراحت بود

سال ۱۴۰۱، دوستاش نه تنها واسه حقوق خودشون، بلکه واسه حقوق زنا هم مبارزه می‌کردن

باید پای زنای کشورمون وایمیستادیم

از ۲۵ تا ۲۷ آبان تو ایران، همه جا اعتراض و اعتصاب بود. می‌خواستن سومین سالگرد اعتراضات آبان ۹۸ رو که توش حداقل ۱۵۰۰ نفر کشته شدن، یاد کنن. خیابونا پر از مردم بود، بیشترشون تو ماشیناشون بوق می‌زدن

پلیس معمولا موتور سوار می‌فرستاد تا مردمو بترسونه و مجبورشون کنه فرار کنن. هر کی می‌موند یا گیر می‌افتاد، دستگیر می‌شد. اما دو ماه از شروع اعتراضات گذشته بود و پلیس خشن‌تر شده بود

شنیده بودم که به چشم مردم شلیک می‌کنن

حمیدرضا و دوستاش داشتن تو خیابون راه می‌رفتن. پیاده زیاد نبود، خیابونا پر از ماشین بود و همه بوق می‌زدن. حمیدرضا و دوستاش تنها مونده بودن

وقتی می‌فهمن که تنها موندن، شروع می‌کنن به فرار کردن. یه زن هم باهاشون بود، اما حمیدرضا می‌بینه که زن داره عقب می‌مونه. برمی‌گرده تا هلش بده جلو، و وقتی برمی‌گرده که ببینه پلیس چقدر فاصله داره، می‌بینه که یه مامور اسلحه‌شو بالا آورده

همینطور که داشتم برمی‌گشتم تا از صورتم محافظت کنم، شلیک کرد

از فاصله دو متری با تفنگ ساچمه‌ای بهش شلیک می‌کنن. یه ساچمه از چشمش رد می‌شه. دو تا ساچمه تو چشمش گیر می‌کنه و تو بدنش اونقدر ساچمه هست که شمردن نداره. حمیدرضا یادشه که تو اون لحظه داد می‌زده که کور شده. از شدت شوک چشماشو گرفته بود. با کمک دوستاش می‌ره یه جای امن و سوار ماشین می‌شن

فکر نمی‌کنم می‌خواست کورم کنه، فکر کنم می‌خواست منو بکشه

پنج ساعت طول می‌کشه تا یه بیمارستان پیدا کنن که بتونن توش درمان بشن. می‌رن تنها بیمارستان چشم شهرشون. وقتی بالاخره به بیمارستانی می‌رسن که خیالشون راحته توش دستگیر نمی‌شن، بیمارستان اونقدر شلوغه که حمیدرضا ساعت‌ها منتظر می‌مونه تا پذیرش بشه

حمیدرضا یه پیرمرد ۸۰ ساله رو تو بیمارستان می‌بینه که داشت تو پیاده‌رو راه می‌رفته که بهش شلیک شده. پیرمرده یه چشمشو از دست داده

تنها لحظه‌ای که ترسیدم، درست قبل از اینکه منو واسه جراحی ببرن بود. شنیدم که می‌گفتن پیرمرده چشمشو از دست می‌ده. با خودم فکر کردم اگه منم چشممو از دست بدم چی؟ اون تنها لحظه‌ای بود که ترسیدم، اما بیشتر از ۲۰ دقیقه طول نکشید

حمیدرضا همون شب عمل می‌شه و فرداش از ترس اینکه موندن تو بیمارستان خطرناک باشه، مرخص می‌شه. دیگه دنبال درمان چشمش که هیچ بینایی نداره نرفته. بقیه ساچمه‌های بدنشو یکی از دوستاش تو خونه درمیاره. آخرش تصمیم می‌گیرن که تعداد ساچمه‌ها اونقدر زیاده که نمیشه همه‌شونو درآورد

از حمیدرضا پرسیدیم که با اتفاقی که براش افتاده کنار اومده یا نه

همون شب باهاش کنار اومدم

حمیدرضا می‌گه که قبل از بیرون رفتن، با دوستاش در مورد عواقبش حرف زده بودن. با اینکه ممکنه بمیرن یا دستگیر بشن کنار اومده بودن، اما با اینکه گزارش‌هایی از کور شدن عمدی مردم شنیده بود، این چیزی نبود که به ذهنش خطور کرده باشه

بعد از اینکه اتفاق افتاد، یادمه تو ماشین بودم و با دوستام در موردش می‌خندیدیم

حمیدرضا با عواقب احتمالی کارش کنار اومده بود و به جای اینکه پشیمون باشه، پر از غرور بود. می‌گه که اگه به هر دلیل دیگه‌ای چشمشو از دست می‌داد، خیلی ناراحت می‌شد، اما اونو تو مبارزه واسه چیزی که واقعا بهش اعتقاد داشت از دست داده بود و این چیزی نیست که باید ازش پشیمون باشه، بلکه چیزیه که باید بهش افتخار کنه

این یه نماده که من واسه آزادی جنگیدم

تو همه این اتفاقا، آخرین چیزی که حمیدرضا با ما در میون گذاشت، در مورد امید بود

امید می‌تونه چیز وحشتناکی باشه. اگه کسی تشنه باشه، ممکنه تشنگی نکشتش، اما وعده آبی که هیچ‌وقت نمی‌رسه، اون امیدی که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نمی‌شه، می‌تونه آدمو بکشه

حمیدرضا خاجپور