چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها
داستانهای ما
ما از مردم خواستهایم داستانهای خود را به شیوهای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند
افشین امامی
افشین امامی
افشین امامی، پدری ۳۰ ساله و مغازهدار، از کلاس پنجم مشغول کارگری بوده است
به محض اینکه توانستم، شروع به کار کردم. میخواستم بتوانم خودم را تأمین کنم
افشین در خانوادهای بسیار بزرگ با حدود ۱۱ خواهر و برادر بزرگ شد. برای او مهم بود که برای کمک به پدرش در تأمین خانواده، شروع به کار کند. او به اینکه زندگی خود را روی پای خود بنا کرده بود، افتخار زیادی میکرد
افشین ۲۲ ساله بود که پدرش را از دست داد و یک سال پس از آن ازدواج کرد. او خانه خوب و شغل ثابتی داشت
من در شرایط بهتری نسبت به خیلیها بودم، خانه، ماشین، شغل، همسر، فرزندان خودم را داشتم… اما نمیتوانستم آنچه را که میدیدم تحمل کنم
افشین شبانهروز کار میکرد، اما حقوقش به سختی کفاف هزینههای یک هفته را میداد. وضعیت وخیم اقتصادی، تورم افسارگسیخته، فشاری که بر مردم وارد میکرد، به علاوه استثمار و دزدی از افراد آسیبپذیر، جنایات بیپایان جمهوری اسلامی با مصونیت.
آنها هیچ نگرانی و اهمیتی برای مردم ندارند
اینها برخی از دلایلی بود که باعث شد افشین نتواند بیتفاوت بماند و تماشا کند، علیرغم مخالفت خانوادهاش، افشین به مردم در خیابانها پیوست
در یک شهر کوچک کردنشین بین سنندج و کرمانشاه در ۲۴ آبان ۱۴۰۱ حدود ساعت ۵ بعد از ظهر، افشین و چند نفر از دوستانش به خیابان میروند. خیابانها پر از پلیس بود و وقتی افشین و دوستانش رانندگی میکردند، کسی را در حال اعتراض ندیدند. آنها تصمیم میگیرند در نهایت به خانه برگردند
در راه بازگشت به خانه، حدود ساعت ۶:۳۰ یا ۷ بعد از ظهر، گروه کوچکی از ۸ یا ۹ زن را در یک تقاطع در حال اعتراض دیدند. زنان در حال راهپیمایی و شعار دادن بودند که به گوشهای رسیدند که افسران پلیس شروع به حمله به آنها کردند
آنها شروع به حمله به زنان کردند، آنها را بیرحمانه کتک زدند، به سمت آنها گاز اشکآور شلیک کردند و آنها را مورد آزار و اذیت قرار دادند
افشین و دوستانش تصمیم میگیرند به زنان کمک کنند. افشین موفق میشود یکی از زنان را از بازو بگیرد و او را به سمت ماشین بکشد تا او را به مکانی امن برساند. زن ابتدا ترسیده بود زیرا فکر میکرد شاید افشین بخشی از پلیس است و او را میبرند، اما پس از دیدن وضعیت ماشین آنها، آرام شد. او به آنها اطلاع داد که آسم دارد و در تنفس مشکل دارد
افشین مقداری کاغذ در ماشینش داشت که بلافاصله بیرون آورد، لوله کرد و آتش زد و از دود آن برای مقابله با تأثیر گاز اشکآوری که بر تنفس زن تأثیر میگذاشت، استفاده کرد
«او را در جایی امن پیاده کردم و به او گفتم که حالا کافی است. به او گفتم که او سهم خود را انجام داده است.»
وقتی افشین و دوستانش دوباره به خیابان رفتند، اوضاع آشفته بود
انگار جنگ جهانی سوم شروع شده بود
خیابانها بزرگتر شده بودند و اکنون شاید ۲۰۰۰ جوان در خیابانهای این شهر کوچک در حال اعتراض برای حقوق خود بودند
اعتراضات گسترش یافته بود و تعداد پلیسها کمتر شده بود و معترضان کنترل یک پایگاه بسیج را به دست گرفتند. خشونت و تنش افزایش یافته بود و معترضان غیرمسلح فقط میتوانستند با استفاده از سنگ یا هر چیز دیگری که میتوانستند به دست بیاورند از خود دفاع کنند
ناگهان افشین خود را کمی از جمعیت جدا میبیند و دو افسر به او نزدیک میشوند. آنها با تفنگ ساچمهای به او شلیک میکنند و در آنجا ساچمهای وارد چشمش میشود
ابتدا چیزی حس نکردم. تمرکزم روی فرار بود
افسر دوم از فاصله نزدیک به او شلیک میکند و با گلوله پلاستیکی به زانویش میزند و باعث افتادن او میشود
در این لحظه، مردم به جلو پیشروی کرده بودند و توانستند پوششی برای افشین فراهم کنند تا بتواند به مکانی امن فرار کند. افشین روسری را دور زخم سرش میپیچد. اما متوجه میشود که از چشمانش خون نمیآید
فقط آب زیادی از چشمم میآمد. از اطرافیانم پرسیدم که مشکل چشمم چیست، اما آنقدر هرج و مرج بود که کسی توجه نمیکرد. یک چشمم را پوشاندم و میتوانستم عادی ببینم، اما از آن یکی، چیزی نمیدیدم. فقط آب مثل شیر از آن بیرون میریخت
افشین متوجه میشود که نمیتواند در خیابان بماند و تمرکز خود را روی فرار میگذارد و به دنبال جایی برای پنهان شدن میگردد که شاید بتواند کسی را پیدا کند که او را به بیمارستان برساند
فهمیدم که چشمم را از دست دادهام. حالا فقط باید به بیمارستان یا خانه یا هر جای امنی میرسیدم
افشین موفق میشود خود را به یک بیمارستان خصوصی برساند، جایی که از ترس عواقب، به آنها میگوید که جواهرساز است و تکه کوچکی از فلز هنگام کار وارد چشمش شده است. به نظر نمیرسید دکتری که او را معاینه میکرد، این داستان را باور کند. این افشین را که مطمئن نبود بیمارستان او را به مقامات گزارش میدهد یا نه، ترساند
با این حال، دکتر علیرغم اینکه افشین نمیگفت واقعاً چه اتفاقی افتاده است، به افشین اطمینان داد که در مراقبت او در امان خواهد بود. ساچمه از پهلو وارد چشم افشین شده و در بینیاش فرو رفته بود. او برای بخیه زدن سوراخهای باقی مانده به عمل جراحی نیاز داشت
افشین به ما میگوید که بعداً متوجه شد که برخی از کارکنان بیمارستان به دلیل کمک به معترضان دستگیر شدهاند
من بیناییام را برای مردم ایران فدا کردم. هیچ پشیمانی ندارم. اگر دوباره اعتراضی رخ دهد، دوباره شرکت خواهم کرد. زیرا واقعاً دیگر نمیتوانم این وضعیت را در ایران تحمل کنم
پس از عمل، پزشکان به افشین اطلاع دادند که آسیب بسیار زیاد است و احتمالاً دیگر هرگز از چشمش نخواهد دید. افشین که از این نتیجه راضی نبود، نظر پزشکان دیگر را جویا شد، اما ناامید ماند. در نهایت، او به همان پزشکی که عمل اولیه او را انجام داده بود بازگشت که به او اطلاع داد که برای حفظ چشم نیاز به درمان مداوم خواهد بود، اما امیدی به دیدن دوباره او نداد
دو سال بعد، افشین همچنان به دلیل نوسانات فشار چشمش نیاز به درمان مداوم دارد. و حتی هنوز هم، افراد کمی میدانند که علت آسیب او شلیک ساچمه بوده است
افشین ۱۰ روز پس از آسیب دیدگی به خانه برنگشت. او نمیخواست خانوادهاش بدانند چه اتفاقی افتاده است. فکر میکرد میتواند بیسروصدا بهبود یابد، بینایی چشمش را به دست آورد و به زندگی عادی خود ادامه دهد.
این موضوع مشکل بزرگی برای افشین و زندگی خانوادگیاش ایجاد کرد. در حالی که او از حمایت و کمک مادرش برخوردار بود، همسرش به شدت با شرکت او در اعتراضات مخالف بود. اما افشین شاهد مرگ دو نفر از دوستان نزدیکش بود، فواد محمدی کشته شده بود و در مراسم تشییع جنازه او، یکی دیگر از دوستان افشین نیز شهید شد.

به همین دلیل، افشین نتوانست از مبارزه خود دست بکشد. فشارها خسارات روحی و جسمی زیادی به او وارد کرد، اما برای او مهم بود که به مبارزه ادامه دهد. بالاخره او دیده بود که مردم چقدر به هدف خود نزدیک شدهاند.
شنیده بودیم که در شهرهای دیگر معترضان کنترل را به دست گرفتهاند. مشکل این بود که در آن زمان، در آن روز، کرمانشاه ساکت بود. اعتراضات زیادی در آنجا نبود، این بدان معنا بود که آنها ذخایری برای اعزام افسران بیشتر به شهر ما داشتند. اگر اینطور نبود… چه کسی میداند چه اتفاقی میافتاد
امید به دیدن قدرت مردم به افشین نیرو داد تا بر موضع خود پافشاری کند. حتی اگر به معنای از دست دادن همسرش باشد
از افشین پرسیدیم که آیا هرگز احساس ترس کرده است؟
خدا شاهد من است، من با این باور که ممکن بود شهید شوم، با آرامش به آنجا رفتم. آرامش داشتم زیرا میدیدم که همه جوانان شهرمان شجاعانه قیام میکنند. مهم نبود که کُرد، ترک یا فارس باشی. همه ما برای یک هدف میجنگیدیم. من هیچ ترسی نداشتم و هیچ پشیمانی ندارم. من واقعاً به آنچه برای آن ایستادم، باور دارم
افشین به ما میگوید که نه تنها ترسی احساس نکرده، بلکه احساس غرور میکرده است. او کاملاً معتقد است که نیتش درست بوده و بر اساس اصول ایستادگی کرده است. او چشمش را برای هدفی از دست داد
با توجه به اینکه او از یک شهر کوچک بود، افشین مورد تحقیقات پلیس قرار گرفت. تنها غرامتی که به او پیشنهاد شد، همکاری با افسران برای به خطر انداختن دیگران بود. افشین حاضر به انجام این کار نشد
به مدت دو سال، افشین با کنار آمدن با آنچه اتفاق افتاده، دست و پنجه نرم کرده است. او با افسردگی ناشی از تمام فشارهایی که پس از سرکوب خشونتآمیز اعتراضات به وجود آمده بود، دست و پنجه نرم میکرد
یک لحظه، آنها جشن میگرفتند که پایان وحشیگری نزدیک است و ایران آزاد خواهد شد، و لحظه بعد، آنها مشغول شمارش اجساد بودند
ما جشن میگرفتیم، شعار میدادیم که تمام شد، به رویاهایمان رسیدیم! متاسفانه اینطور نشد. ما به آنچه همه میخواستیم، نرسیدیم
در نهایت چیزی که به افشین کمک کرد تا بر افسردگی خود غلبه کند، ملاقات با افرادی مانند خودش بود. افرادی مانند پارسا قبادی که در ۱۸ سالگی در جریان اعتراضات از ناحیه هر دو چشم آسیب دیده بود. افشین توانست با افراد دیگری مانند او ارتباط برقرار کند و این به او کمک کرد تا با آنچه اتفاق افتاده بود، کنار بیاید
علیرغم فشارهایی که برای بازگشایی مغازهاش و ادامه زندگی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، بر او بود، افشین نتوانست به راحتی از آن بگذرد. روحیه او در هم شکسته بود. بنابراین او مغازهاش را به پسر یکی از دوستانش سپرد تا ظاهر عادی را حفظ کند، اما خودش نتوانست به کار برگردد
من همیشه گفتهام، همیشه: من از هیچکس بهتر نیستم. همه ما برابر هستیم، همه ما انسان هستیم. من هیچ ارتباطی با اسلام یا مذهب ندارم – همه ما فقط انسان هستیم. من همیشه معتقد بودهام که همه باید زندگی عادی داشته باشند و سختیهای این سیستم در ایران را تحمل نکنند. این تمام چیزی است که من همیشه میخواستم
افشین خواهان پایان فقر میلیونها نفر در ایران است
همه ما یکسان هستیم. همه ما باید برابر باشیم و در آسایش زندگی کنیم
افشین در مورد دیگرانی مانند خودش که مجروح شدهاند، میگوید
آنها قهرمانان واقعی هستند، چه زن، چه مرد و چه پسران جوان. به خاطر ایستادگیشان، به خاطر امتناع از پذیرش ظلم، به خاطر امتناع از سر فرود آوردن، به آنها درود میفرستم. من واقعاً آنها را دوست دارم و عمیقاً تحسینشان میکنم
افشین همچنان بر باورهای خود استوار است و به هر طریقی که میتواند به مبارزه ادامه میدهد تا به رویاهای بسیاری از کسانی که در این راه از دست رفتهاند، برسد. او میخواهد همه کسانی که مجبور به ترک سرزمین خود شدهاند، روزی بتوانند بازگردند. او میخواهد مردم را در حالی ببیند که با امید، صلح و سلامتی زندگی میکنند
علیرغم هر آنچه تحمل کردهام، هرگز پشیمان نبودهام. حتی یک بار هم نه. و هرگز نخواهم بود
امیدوارم که دیگر هیچکس چنین ظلمی را نپذیرد و این هرگز برای نسلهای آینده، برای فرزندان فرزندان ما اتفاق نیفتد
افشین امامی
اطلاعات بیشتر در مورد فواد محمدی
رادیو زمانه: فواد محمدی در کامیاران با گلوله نیروهای امنیتی کشته شد









