چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها

داستان‌های ما

ما از مردم خواسته‌ایم داستان‌های خود را به شیوه‌ای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند

متین منانی

  • متین روی یک مبل فیروزه‌ای در فضایی داخلی نشسته و گیتار کلاسیک در دست دارد. او پیراهن مشکی یقه‌باز، شلوارک خاکی و کتانی‌های سفید پوشیده است. عینک آفتابی دارد و با تمرکز، انگشتانش را روی سیم‌های گیتار حرکت می‌دهد. در پس‌زمینه، یک گیاه سبز بزرگ، گلدان نارنجی و دکوری از جنس چوب و نخ بر روی دیوار سفید دیده می‌شود
  • متین با موهای کوتاه و مجعد و ریش مرتب، در یک فضای باز پاییزی ایستاده است. او لباسی مشکی با طراحی خاص و جیب بزرگ دارای سوراخ‌های فلزی به تن دارد. شلوار جین مشکی پاره و اکسسوری‌هایی مثل ساعت مچی، دستبند و گردنبند مرواریدی دارد. عینک آفتابی با فریم چوبی به چشم زده و به سمت چپ نگاه می‌کند. پس‌زمینه شامل درختانی با برگ‌های زرد و نارنجی و چمن‌زاری در دوردست است
  • عکسی سیاه و سفید از متین که در یک محیط جنگلی نشسته است. او سویشرت مشکی پوشیده، کلاه آن را پایین نگه داشته و عینک آفتابی به چشم دارد. گوشواره‌ای کوچک در گوش چپش دیده می‌شود. او سرش را کمی پایین انداخته و حالت چهره‌اش آرام و اندیشمندانه است. در پس‌زمینه، درختان بلند و بدون برگ فضای عکس را پر کرده‌اند
  • متین در یک مسیر پوشیده از سنگریزه، با درختان سرسبز در دو طرف، ایستاده است. او تی‌شرت گشاد بژ با طرحی از دو نفر دست در دست هم به تن دارد که زیر آن عبارت “FREE SPIRITS” نوشته شده است. شلوار جین روشن و کتانی‌های سفید پوشیده و عینک دودی گرد قهوه‌ای به چشم دارد. او به سمت چپ نگاه می‌کند و نور طبیعی ملایمی روی صحنه افتاده است
  • متین در کنار ساحل شنی، زیر آسمانی آبی، ایستاده است. او تی‌شرتی با طرح راه‌راه افقی و جیب کوچکی روی سینه به تن دارد. شلوار جین روشن و کفش‌های ورزشی سفید و سرمه‌ای پوشیده است. او عینک دودی به چشم دارد، یک دستبند روی مچ دستش دیده می‌شود، و در حال نگاه کردن به سمت راست است. امواج ملایم دریا در پس‌زمینه نمایان است
  • متین روی یک پل مدرن با کابل‌های معلق و قوس ورودی بزرگ ایستاده است. او پیراهن مشکی با دکمه‌های باز و گردنبند مرواریدی به گردن دارد. حالت چهره‌اش جدی است و مستقیم رو به دوربین ایستاده است. در پس‌زمینه، شهر، درختان و آسمانی ابری دیده می‌شود
  • متین روی چهارپایه‌ای چوبی نشسته و در حال نواختن گیتار است. او تی‌شرت سفید، شلوار مشکی پاره، گردنبند مرواریدی و عینک دودی پوشیده است. یک پایه نت موسیقی در مقابلش قرار دارد، اما او بدون نگاه کردن به آن، با تمرکز و دقت مشغول نواختن است. پس‌زمینه شامل یک دیوار سفید ساده با یک پریز برق در پایین تصویر است
متین منانی

متین، ۲۵ ساله در زمان مجروحیت، دانشجوی علوم کامپیوتر در شمال ایران بود

زندگی پرفکت نبود، ولی یه زندگی عادی بود

متین یه جوون پر از انرژی بود. کار می‌کرد، درس می‌خوند و توی اوقات فراغتش عاشق این بود که بیرون بره، طبیعت‌گردی کنه و کوهنوردی بره

یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های زندگیم این بود که توی یه چرخه‌ی تکراری گیر بیفتم

متین دوست نداشت زندگیش یکنواخت بشه. همیشه می‌خواست در حرکت باشه، مشغول باشه، سفر کنه، جاهای جدید رو کشف کنه، کارای مختلف رو تجربه کنه. دوست داشت که هر روزش یه شکل متفاوت داشته باشه

اون فرزند دوم خانوادشه. خودش و برادر بزرگ‌ترش کار می‌کردن و خرج خودشون رو درمی‌آوردن. با مشکلات روبه‌رو می‌شدن و هر بار که زمین می‌خوردن، دوباره خودشون رو جمع‌وجور می‌کردن و بلند می‌شدن

متین می‌گه زندگی‌ش روشن بود، زیبا بود

می‌خندیدیم، از زندگی لذت می‌بردیم. زندگی پر از رنگ بود. هر چیزی برای خودش یه معنایی داشت، یه عمقی، یه زیبایی خاص. اون زیبایی رو با چشم‌هات می‌دیدی. ولی الان… الان اون زیبایی فقط توی چندتا صدا خلاصه شده

با وجود سختی‌ها، متین از خوشی‌هایی که تجربه کرده بود، از نوری که دیده بود و از حس رضایتی که از زندگیش داشت، حرف می‌زنه. شاید چیز زیادی نداشت، ولی همون چیزایی که داشت براش کافی بودن

برای آینده‌اش برنامه داشت. درس می‌خوند که برنامه‌نویس بشه. علاقه‌ی زیادی به اتوماسیون، هوش مصنوعی و سیستم‌های هوشمند داشت

یه جاهایی آدم‌ها مجبور می‌شن که حرف بزنن

مثل خیلی‌های دیگه، متین هم از اتفاقاتی که توی کشور در حال رخ دادن بود، تأثیر گرفته بود. زندگی خودش شاید راحت بود، ولی نمی‌تونست چشمش رو روی بقیه ببنده. به‌عنوان یه جوون که داشت آینده‌شو می‌ساخت، می‌دونست که چه چیزایی در خطره

متین درد و رنج همسایه‌هاش رو می‌دید. می‌دید که مردم به نقطه‌ی انفجار رسیدن، هیچ‌کس صدای‌شون رو نمی‌شنوه، عزت‌شون زیر پا گذاشته شده. حس می‌کرد یه جای کار می‌لنگه، که زندگی نباید این‌جوری باشه، که یه چیزی پشت پرده هست. خشم و درد زیادی توی جامعه وجود داشت. آدم‌های زیادی بودن که هیچ‌وقت صدای‌شون شنیده نشده بود

وقتی مردم جمع می‌شن تا حرف بزنن، هر کدوم‌شون یه دلیل دارن، یه داستان دارن

متین توضیح می‌ده که وقتی یه جمعیت شکل می‌گیره، بقیه هم جرأت می‌کنن که بهش بپیوندن، چون می‌بینن که تنها نیستن. اون لحظه‌ست که همه‌ی دردها، همه‌ی بی‌عدالتی‌هایی که یه عمر تحمل کردن، می‌ریزه بیرون

مثل بقیه‌ی اون شب، متین هم هزار و یک دلیل برای بودن توی اون جمع داشت

اون شب، متین و دوستاش توی یه پارک نشسته بودن. داشتن درباره‌ی همه‌چیز حرف می‌زدن، سعی می‌کردن بفهمن که چی داره دوروبرشون اتفاق می‌افته، از تغییر حرف می‌زدن، از هزینه‌ای که برای تغییر باید پرداخت بشه

هیچ تغییری مجانی اتفاق نمی‌افته. هیچ‌چیز بدون هزینه نیست

به این نتیجه رسیدن که اگر چیزی رو می‌خوان، باید خودشون براش بجنگن. نمی‌شد فقط نشست و منتظر تغییر موند

پس وقتی متین توی جمعیت بود، نمی‌ترسید. حس حمایت آدم‌های دور و برش رو داشت. می‌دونست که تنها نیست

هیچ ترسی نداشت، هیچ نگرانی‌ای درباره‌ی اینکه قراره چی بشه. فقط اون انرژی رو حس می‌کرد، قدرت آدم‌ها رو. می‌دید که مردم از شهرهای دیگه اومدن تا کنار بقیه باشن

یه قدرتی توی هوا بود. از توی نگاه آدما می‌شد فهمید که تازه دارن می‌فهمن تنها نیستن

همه‌چیز آروم بود، تا زمانی که نیروهای امنیتی از راه رسیدن—یه گروه مردهای سیاه‌پوش، تا دندان مسلح

لباس‌شخصی‌ها از قبل اون‌جا بودن، اینو می‌دونستیم. ولی اوضاع از وقتی تغییر کرد که اون مردای سیاه رسیدن

اون‌ها توی یه آرایش نظامی قرار گرفتن، ماشین‌ها و موتورها راه‌های فرار رو بستند. یه حس تنش عجیبی توی جمع پخش شد

یکی از مأمورا اومد جلو، داد زد که مردم باید متفرق بشن و برگردن خونه‌هاشون. اولتیماتوم دادن

مردم عقب‌نشینی نکردن. اول با ماشین‌های آب‌پاش به‌مون حمله کردن. وقتی دیدن اینم جواب نمی‌ده، یه فرمانده دستور شلیک داد

متین یادشه که مأمورا گاز اشک‌آور رو نه به آسمون، بلکه مستقیم به سمت مردم شلیک می‌کردن

نمی‌خواستن فقط جمعیت رو متفرق کنن. داشتن به مردم ضربه می‌زدن

مأمورای موتور سوار شروع کردن به حرکت بین جمعیت. همه وحشت‌زده فرار می‌کردن. متین فهمید که اونم باید راهی برای فرار پیدا کنه

اون نمی‌دونه گلوله از کجا شلیک شد یا به کجا برخورد کرد. فقط صدای شلیک و تاریکی رو یادشه

آخرین چیزی که یادم میاد، صدای اون شلیک بود

متین می‌گه که هیچ وقت حس پشیمونی نکرده

اون شخص در هر صورت شلیک می‌کرد. چه من اون‌جا بودم چه نه، اون گلوله شلیک می‌شد. اگر من نبودم، یکی دیگه جای من بود

متین ترجیح می‌ده که این اتفاق برای اون افتاده باشه، نه برای یه نفر دیگه. نمی‌تونه تصور کنه که اون شب کس دیگه‌ای قربانی این درد و رنج شده باشه

هیچ‌کس فکر نمی‌کنه که ممکنه همچین اتفاقی براش بیفته. منم فکر نمی‌کردم. ولی شد. این می‌تونه برای هرکسی اتفاق بیفته. به همین خاطر باید بجنگیم

متین مطمئنه که اون مأمورا اون شب با نیت شلیک به خیابون اومده بودن. مهم نبود به کی. و به همین خاطر لازمه که همه بدونن که هرکسی ممکنه یه روزی قربانی بشه. اگر اون نبود، شاید یه بچه‌ی دیگه‌ای اون شب زخمی می‌شد

متین داره تلاش می‌کنه که استقلالش رو دوباره به دست بیاره، ببینه که هنوز چه کارایی می‌تونه بکنه، چطور می‌تونه فعال بمونه. مسیر سختیه، ولی داره گیتار زدن یاد می‌گیره، و همین باعث شده دوباره کم‌کم برگرده به زندگی. راه طولانیه، ولی هنوز امید داره

من تنها نیستم. هنوزم می‌تونم بجنگم. هنوزم می‌تونم یه چیزی بسازم

متین منانی
متین منانی – دوباره