چشمان یک انقلاب و داستان های پشت آنها
داستانهای ما
ما از مردم خواستهایم داستانهای خود را به شیوهای که دوست دارند روایت شود، با ما به اشتراک بگذارند
علی زارعی
علی زارعی
علی زارعی، ۲۲ ساله، فروشنده لوازم یدکی خودرو بود. تصمیم گرفته بود ادامه تحصیل ندهد و مثل بیشتر همسنوسالهایش روزهایش را با کار و باشگاه رفتن میگذراند
زندگیام معمولی بود — نه پولدار، نه فقیر
تا پیش از اعتراضات ۱۴۰۱، درگیر سیاست نبود. اما وقتی این جنبش پس از کشته شدن مهسا (ژینا) امینی در سراسر کشور گسترش پیدا کرد، چیزی درونش تغییر کرد
اوایل فقط داشتم اخبار رو دنبال میکردم. ولی کمکم که اعتراضات به محلهمون رسید، منم رفتم توی خیابون. دیگه نمیتونستم تو خونه بمونم
در ۱۵ مهر ۱۴۰۱، علی تصمیم گرفت در یکی از اعتراضات تهران شرکت کند
اصلاً شلوغی خاصی نبود. مردم فقط شعار میدادن. کسی چیزی پرت نمیکرد. یهو پلیسا شروع کردن به تیراندازی
در آن روز دوبار به سمت علی شلیک شد. بار اول، گلوله از کنار ابرویش گذشت و بهسختی از چشمش رد شد. چند نفر غریبه او را به خانهشان بردند تا کمکش کنند
علی به رفتن به خانه فکر کرده بود، اما ترس از تعقیب شدن باعث شد منصرف شود. در تلفنش دید که مردم در دانشگاه تهران جمع شدهاند. بهجای برگشتن به خانه، تصمیم گرفت دوباره به جمعیت بپیوندد
احساس میکردم دیگه نمیتونم عقب بکشم. ترس از وجودم رفته بود
حدود ساعت ۹ شب رسید و جمعیتی حدود دو هزار نفر را دید. علی یادش هست که مردم با آرامش شعار میدادند و تعداد کمی پلیس آنجا بود که هنوز حمله نکرده بودند. اما با ادامه اعتراض، تعداد پلیسها بیشتر شد و شروع به شلیک گلولههای رنگی به سمت جمعیت کردند
یکی از معترضان نزدیک صف جلو توسط پلیس گرفته شد. وقتی بقیه جلو رفتند تا او را نجات دهند، پلیس شلیک کرد. علی پشت یک سطل زباله پناه گرفت
صدای برخورد گلولهها به سطل رو شنیدم. بعد سرمو بلند کردم ببینم رفتن یا نه — همون لحظه گلوله رنگی خورد به چشمم
یادش هست که زمین افتاد. مردی که نزدیکش بود سعی کرد آرامش کند و گفت ممکنه خیلی جدی نباشه
وقتی دستمو از رو چشمم برداشتم، یه چیزی ازش ریخت بیرون. فکر کردم کره چشممه، ولی بعد فهمیدم لخته خون بود
بیناییاش بهسرعت از بین رفت
اون شب، هنوز یه ذره نور حس میکردم. ولی توی چند روز، همونم رفت
اولش چیزی به خانوادهاش نگفت. وقتی رسید خونه، خودش را تمیز کرد و سکوت کرد. نمیخواست خانوادهاش بترسن
صبح که مادرم منو دید، التماس کرد بریم بیمارستان
به بیمارستان چشمپزشکی فارابی در تهران رفتند، اما بیرونش ونهای امنیتی پارک شده بودند و پلیسها اسم کسانی که با جراحت ناشی از اعتراض میآمدند را ثبت میکردند. از ترس دستگیری، علی و مادرش تصمیم گرفتند وارد بیمارستان نشوند. ده روز تمام، علی درد شدید را تحمل کرد
تنها چیزی که تونستم بگیرم یه آمپول بیحسی زیر چشمم بود. هیچکس نمیتونست درست درمانم کنه
وقتی بالاخره بستری و عمل شد، دیگه دیر شده بود. شانس نجات بینایی از بین رفته بود. چندین عمل جراحی انجام شد، از جمله تعویض عدسی و تزریق روغن سیلیکون، ولی هیچچیز بیناییاش را برنگرداند
شبکیه خیلی آسیب دیده بود. حتی دکترم گفت، ‘درمان خارج کشور هم فعلاً فایدهای نداره.’
با این حال، علی با چشم بانداژ شده دوباره به خیابان برگشت
مردم دیگه منو میشناختن. میگفتن، علیه — همون که چشمش بستهست
بعدها با بقیه مجروحان آشنا شد. در ۱۳ بهمن ۱۴۰۱، محمد فرضی گروهی از آسیبدیدگان چشم را در یک سالن تئاتر جمع کرد. این مکان هم برای حمایت از کوثر افتخاری — بازیگر جوانی که چشمش با گلوله رنگی آسیب دیده بود — انتخاب شد و هم برای نمایش همبستگی با کسانی که هنوز ایستادهاند، در برابر یک رژیم بیرحم
بعدش یه عکس دستهجمعی گرفتیم — فقط یه یادگاری. من عکس رو با کپشنی درباره چشمم گذاشتم آنلاین

عکسی که علی منتشر کرده بود خیلی زود پخش شد و به تصویری نمادین تبدیل شد — نمادی از مقاومت و پایداری مردم ایران. پیامی روشن که با وجود این جراحت شدید، هنوز ایستادهایم، متحد، قویتر از قبل
تهدیدها و آزارهای رژیم باعث شد پست حذف شود و حساب اینستاگرام علی بسته شود، ولی گروه عقب نکشید. همچنان با هم دیدار میکردند، به مجروحان دیگر سر میزدند، به مزار جانباختگان میرفتند و از خانوادههایی که زیر خشونت رژیم آسیب دیده بودند حمایت میکردند
علی به خاطر همین فعالیتها هدف مستقیم قرار گرفت. در ۲ دی ۱۴۰۲، وقتی برای زیارت مزار جانباختگان به بهشت زهرا رفته بود، به او حمله شد. چشمبند زدند، سوار ونش کردند و به زندان اوین بردند. او ۳۳ روز در انفرادی نگهداری شد
فقط سی ثانیه اجازه داشتم با خانوادهام تماس بگیرم. گفتم،«منو گرفتن. توی زندانم.» بعد تماس قطع شد
وکیل نداشت
مدام بازجوییم میکردن. یکی از مأمورا گفت، زدیم تو چشت و خوشحالیم. حقت بود
بعد از بیش از یک ماه، با وثیقه پنج میلیارد تومانی (حدود ۱۰۰ هزار دلار آمریکا) آزاد شد. بعدتر به شلاق، جریمه نقدی، و حبس تعلیقی محکوم شد
انگار براشون کافی نبود که چشمم رو گرفتن، زندانیم کردن و برای آزادیم پول گرفتن
علی میگه روزهای انفرادی سختترین بودن. میخواست بخوابه، ولی ساعت ۴ صبح از بلندگوها اذان پخش میکردن و با شوک بیدارش میکردن. ولی توی حیاط فضا فرق داشت. زندانیها میتونستن با هم حرف بزنن. حتی میگه امیر ولایتی، یکی دیگه از معترضانی که چشمش آسیب دیده بود و توی همون عکس معروف تئاتر هم بود، اونجا دیده بود
توی حیاط راحتتر بود. با امیر درباره دیدارمون سر مزار حرف زدیم و حالا اینجا بازم همو دیدیم
در نهایت، با کمک دیگران موفق شد از ایران خارج شود
زمستون بود. نه پاسپورت داشتم، نه معافیت سربازی. مجبور شدم از کوه رد شم. در ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ از مرز رد شدم و وارد ترکیه شدم. الان دارم سعی میکنم خودمو به آلمان برسونم
از وقتی در فروردین با علی صحبت کردیم، او با موفقیت به آلمان رسیده و حالا آنجا زندگی میکند
علی هیچ حس پشیمانی ندارد
خیلیا گفتن احمق بودم که رفتم. میگن، ‘خب چی عوض شد؟ ولی من میدونم چرا رفتم. برای مهسا رفتم. برای اونایی که بیعدالت کشته شدن. برای کشورم. وقتی مردم الان منو میبینن و میگن، خدا پدر و مادرتو بیامرزه که همچین بچهای بزرگ کردن — همین برام کافیه
علی یه جوون معمولی بود با یه زندگی آروم. هنوز هم همونه. ولی حالا داستانش بار یک نسل رو به دوش میکشه — و همچنان برای فردایی بهتر تلاش میکنه
لازم نیست همهمون از نظر سیاسی یه جور فکر کنیم. پادشاهیخواه، جمهوریخواه — هر چی. دشمن مشترکمون جمهوری اسلامیه. وقتی رفت، بعدش درباره آینده تصمیم میگیریم. ولی تا اون موقع باید متحد بمونیم
علی زارعی



